سروشنامه

جایی برای شعر

سروشنامه

جایی برای شعر

  • ۰
  • ۰

یازده

گاه می‌اندیشم

پاهای آدمیان، پاهای وسوسه، پاهای اندوه

پیکرِ بریده‌ی مرگ را بر دوش می‌کشند

تا در قرارِ مقرر

 به آب‌اش در افکنند:

آنگاه، مرگِ خیس

با عطرِ صابونِ لوکس

با حوله‌ی سفیدِ درازش،

بر سبزه‌زار می‌گذرد.

 

پرسش درست همینجاست:

وقتی که فکر، مثلِ ماهیِ سرخی در آب‌های آزاد

همگام با طبیعتِ خود راه می‌رود،  

در میعادگاهِ دو پنجره ناگاه

مرگ را می‌بیند:

با حوله‌ی سبز و شالِ درازِ یشمین.

 

از خویش می‌پرسم:

رازِ ستارگان چیست

که اینچنین سفید و تابناک

به درازای ابدیت در آب می‌نگرند:

در حوضِ تاریکِ وسوسه‌ها، بودن‌ها، بریدن‌ها.

 

چشم می‌دوزم:

آری! در دوردست

دو خطِ سرخ در هم رسیدهانا‌اند:

اینک برخوردِ ناگزیر!  

اینک انفجارِ تقابل!

جهان آن‌گونه به پایان خود می‌رسد؛ 

 که من به آغاز.


96/11/13

  • ۹۶/۱۱/۱۲
  • سروش نظیری

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی