یکی از نشانههای بزرگسالی برای من این بود که فهمیدم شستن به موقع ظروف و درست کردن یک غذای خوب بیشتر از هگل و نیچه و داستایوسکی اهمیت دارد.
یکی از نشانههای بزرگسالی برای من این بود که فهمیدم شستن به موقع ظروف و درست کردن یک غذای خوب بیشتر از هگل و نیچه و داستایوسکی اهمیت دارد.
خداوندا بابت تمام نقصهایی که در وجود من نهادهای از تو سپاسگزارم.
بابت دستم چپم که میلرزد و باعث شد هیچوقت نوازندهی خوبی نباشم از تو سپاسگزارم. بابت اضطراب اجتماعیام از تو سپاسگزارم. بابت تنهایی و بیاعتماد به نفسیام از تو سپاسگزارم. بابت کارهای خیلی سادهای که بقیه به راحتی انجام میدادند و من از انجامشان ناتوان بودم از تو سپاسگزارم. بابتِ بیپولیام که باعث شد بیشتر از بقیه تلاش کنم از تو سپاسگزارم. بابت مهربانی بیش از حدم از تو سپاسگزارم. بابت تک تک صفاتی که بخاطرشان بارها خودم را شماتت کردم از تو سپاسگزارم، زیرا اگر تک تک نقصهای من نبودند هرگز در جستجوی تو برنمیآمدم، هرگز به سوی تو نمیشتافتم، اگر نقص من نبود هرگز متوجه کمال تو نمیشدم. خداوندا سپاسگزارم که مرا ناقص آفریدی و از طریق نقص به من زیبایی بخشیدی. چرا که کمالِ طبیعت در نُقصان ظاهری چیزهاست. چرا که هیچ درختی و هیچ کوهی و هیچ ابری و هیچ رودخانهای شبیه خط صاف نیست (بر خلاف شهرها و ساختمانها و مرزهایی که ما انسانها میکشیم)، چرا که خودِ تو هم شبیه خط صاف نیستی، چرا که تو بیکرانهای و بیکرانگی تو را من تنها با نظر کردن در کرانمندی خودم میتوانم دریابم.
ما آدمها از روتینهایمان ساخته میشویم. ما چیزهایی را در زندگیمان مدام تکرار میکنیم و تکرار همان چیزها تبدیل میشود به چیزی که «هستیم». برای من روتینِ صبحگاهی این است که وقتی از خواب بیدار شدم، بعد از نیم ساعت، چهل و پنج دقیقه، و یا حتی یک ساعتی که دور خودم میچرخم، بالاخره افکارم جمع میشود؛ آبی به صورتم میزنم، صبحانهی خفیفی میخورم و میروم پایین، قهوهی صبحگاهی را میزنم؛ چون دقیقاً پایین ساختمانی که من در طبقهی سومش نشستهام قهوهفروشی است. آن وقت چراغ ذهنم روشن میشود. بعد از قهوه، شروع میکنم به قدم زدن در خیابانهای اطراف؛ یک مسیر ثابت هم دارم؛ از در خانهام میروم سر باغشاه، اول باغشاه یک میوه فروشی است که بعضی روزها از آن خرید میکنم، جلوتر از میوهفروشی یک خشکشویی است که تقریباً نبش حکیمی است. بعد میپیچم داخل حکیمی. این بهترین قسمت پیادهرویام است چون عاشق خیابان حکیمیام، خلوت و باریک و خوشهواست. بعد میرسم سر ملاصدرا، کج میکنم به سمت چهارراه و دوباره قصرالدشت را میپیچم داخل تا برسم به سر کوچهی خودم. این مربع را تقریباً هر روز درست میکنم، مگر روزهایی که به هر دلیلی صبح خانه نباشم، مثل سهشنبه صبحها که باید 8 و نیم برسم دانشگاه. در طول این مسیر پیادهروی هر روز خیلی چیزها میبینم. مردم را میبینم با چهرههای مختلف. بعضی از چهرههای محل دیگر برایم آشنا شدهاند و در طول مسیر دستی برایشان تکان میدهم. بعضی روزها پیادهرویام طولانیتر میشود، چون میروم آن دست چهارراه ملاصدرا از مغازهی پویان مرغ میخرم، بعضی روزها چهارراه را میروم پایین، به سمت خلدبرین، آنجا یک مغازه هست به اسم کادولند که عودهای دستساز دارد. در مجموع زندگی من را این چیزها میسازد.
بعضی روزها پیادهروی صبحگاهیام با حال خوب است، بعضی روزها هم نه چندان. امروز از آن روزهایی بود که با حالِ بالا شروعش کردم. از خانه که بیرون زدم بارانِ کوچکی میزد و هوا سردِ زمستانی بود و آسمان سفید. عاشق این هوا هستم. در چنین روزهایی که اینقدر حالم خوب است، هر قدم تبدیل به شکرگزاری میشود، بابت این که هستم و فرصتِ بودن و تجربه کردن همهی این نعمتها به من بخشیده شده. آن وقت دوست دارم حال خوبم را با همه قسمت کنم. یکی از عاداتی که همیشه داشتم این بود که وقتی اینقدر احساس شادی و سعادت میکردم زنگ میزدم به یکی؛ یا مامانم، یا یکی از دوستها، چون حس میکردم نیاز دارم که این حالم را با یکی قسمت کنم. حس میکردم که نمیتوانم این شادی را به تنهایی تحمل کنم. تازگیها فهمیدهام تحمل شادی هم مثل تحمل غم سخت است، چون ما آدمها دوست داریم احساساتمان را «یک کاری» بکنیم؛ نمیتوانیم ولشان کنیم به حال خودشان. اما امروز صبح، با این که خیلی خوشحال بودم تصمیم گرفتم به هیچکس زنگ نزنم و انرژیام را ذخیره کنم و همانطور که نسبت به رنج و غم واکنش نشان نمیدهم، نسبت به حال خوب هم واکنشی نشان ندهم، بگذارم باشد و با بودنش خوش باشم. با این حال، همین که برگشتم، نشستم پشت سیستم و مشغول نوشتن این سطور شدم، که خودش نوعی تخلیه است.
برای من شکل خاصی از رستگاری وجود دارد که فقط در عمق چهار متری مراقبه آن را تجربه میکنم؛ آن هم وقتی است که در بدترین شرایط ممکن، وقتی تمام تروماهای شخصیتی و کودکیام ظاهر میشوند، وقتی از کل دنیا شاکی میشوم، وقتی از خودم متنفر میشوم که «چرا این شکلیام» و وقتی نمیتوانم خودم را ببخشم، بعد از جنگ خیلی زیاد با خودم، در یک لحظه به این نتیجه میرسم که «حالم بد هست» و «خب، بذار بد باشه». توضیحش سخت به نظر میرسد، تنها چیزی که میتوانم بگویم این است که در آن لحظه حال بد را تصور نمیکنم، حسش میکنم، و وقتی میگویم «خب بذار بد باشه»، تمام درهای بستهی دنیا باز میشود، چون متوجه میشوم حال بد در هر صورت من را نخواهد کشت، و حال بد هم یک «چیز» است مثل تمام چیزهای دنیا. این خالیترین و پدیدارشناسانهترین مواجههی من با جهان اطراف است، و بزرگترین دستاوردی است که به نظر خودم در زندگی داشتهام، حتی بزرگتر از موسیقیهایی که ساختهام. چون وقتی خودم را با گذشته مقایسه میکنم، میبینم هرگز این پذیرش را نداشتم، و عادت داشتم که همیشه در مواجهه با حال بد به یک چیزی پناه ببرم، سیگار، پورن، علف، مشروب، فضای مجازی یا حتی روابط سطحی با آدمهای اطراف. هر زمان که این فرایند طی میشود، یعنی به این نقطهی «بذار حالم بد باشه» میرسم انگار یک گُل به دروازهی حریف زدهام؛ حریفی که کسی نیست جز خودم.
یک جایی، در همین چند ماههی اخیر، از یک جایی، ضربهای خوردم که کلا اعتقادم را به همه چیز از دست دادم و بنیادی که در روابطم با انسانها گذاشتهبودم به کل زیر سوال رفت. این قضیه تا جایی پیش رفت که تصمیم گرفتم تغییر ماهیت بدهم و در عشق دادن به بقیه را تا جای ممکن ببندم؛ که با نزدیکترین کسانم قطع رابطه کردم و دیدارهایشان را به حداقل ممکن رساندم. خلاصه تصویر من از نوع بشر حسابی تیره و تار شد. حالا در این تاریکی، فقط یک نقطه باقی مانده که در آن نمیتوانم عشق ندهم، و هر وقت به آن نقطه برمیگردم قلبم گرم و روشن میشود و تمام وجودم سرشار و غنی، آن هم وقتی است که شاگردهای نوجوانم را میبینم. این بچهها را من نمیتوانم دوست نداشتهباشم، پارهی تنم هستند. آنها برای من با هر کسی فرق دارند، هنوز ایگویشان شکل نگرفته و وقتی میبینمشان کیف میکنم. این قضیه ربطی هم به حد و حدود استعداد موسیقی این آدمها ندارد؛ اتفاقاً بعضیشان به لحاظ کار موسیقی خیلی معمولی و حتی ضعیفاند. من فقط دلم برای اینها میسوزد، میبینم که دستهایشان خالی است، میبینم که چقدر شور زندگی دارند. این احساس قلبی را هرگز نمیتوانم توصیف کنم، این متفاوتترین عشقی است که در زندگیام نسبت به آدمها حس کردهام، آدمهایی که سن و سالشان نصف من است و هنوز تاریکی چندانی به چشم ندیدهاند.
هنرمند کسیست که میداند اخلاق دیگر جواب نمیدهد و میداند خدا مرده؛ اما چون در زیستِ روزانهی خود انسان بسیار اخلاقمند و خداپرستی است؛ و از طرفی چون میداند که انسان بدونِ قتل و بدون خداکشی هرگز انسان نمیشود؛ ناچاراً این امر وحشیانه را در آثار هنریاش به وقوف میرساند. بنابراین هنرمند همواره از این تناقض درون و بیرون رنج میبرد: بیرون، اخلاقمند، انسانگرا، لبخند به لب؛ درون، بیاخلاق، ضدانسان، خون از دندان چکان. هنرمند اگر این تناقض را نداشتهباشد، دیالکتیکِ درونیِ او شکل نمیگیرد و هرگز آن جوهرهی نابی که مربوط به اثر هنری اوست به وجود نمیآید.
در سهگانهی پدرخوانده، دو فیلم اول واجد نوعی از زیباییشناسیاند که زندگی را میستاید، و قانون بیرحمانهی قدرت را به رسمیت میشناسد و پاس میدارد. برای همین به نظر من این دو فیلم در ستایش دون کورلئونه و پسرش مایکل ساخته شدهاند؛ نه ستایش اخلاقی، بلکه ستایش زیباییشناسانه، چون هنرمند زیبایی را فراتر از اخلاق میبیند. زاویهی نگاه فورد کاپولا در پدرخواندهی یک و دو، همان زاویهی دیدی است که در «اینک آخرالزمان» نسبت به سروان کورتز لحاظ شدهاست: ستایش زیبایی موحشی که مرزهای پوسیدهی اخلاق مدرن را پشت سر میگذارد.
اما در پدرخواندهی سه، فورد کاپولا با همان اخلاق مدرن آمریکایی همدست شده تا اول از مایکل کورلئونه یک شخصیت انسانی میانه حال بسازد (مایکل ضعیف شده و از گناهان گذشته پشیمان است. تصویر پیری مایکل هیچ شباهتی با سالخوردگی پدرش دون کورلئونهی فقید ندارد) و بعد با ژستی اخلاقی این آدم میانه حال را در بازی سرنوشت زمین بزند. درست است که سرنوشت قهرمان باید تراژیک باشد، اما مرگ مایکل کورلئونه در دو مرحله (اول با از دست دادن دخترش و بعد قطع حیات فیزیکی) هیچ جنبهای از آنچه بایستهی قهرمان است به نمایش نمیگذارد، مایکل به تمامی تحقیر میشود. به دلیل همین همدست شدن با اخلاق فرودستان یا اخلاق مدرن، پدرخوانده در جلد سوم خود، عاری از ارزشهای زیباییشناسانهی دو جلد قبلیاش میشود و به سطح یک فیلم هیجان انگیز هالیوودی نزول پیدا میکند.
امروز با اختلاف سنگینترین و بگاییترین روز تمام مدت اخیر بود. دیشب حوالی ساعت ۱ داشتم میخوابیدم که یکهو یادم افتاد قرار است نیما ۹ صبح بیاید برای کوک پیانو. همین که این قضیه یادم افتاد بدنم رفت روی دور استرس و تپش قلب و نخوابیدن. در حدی که ۵ صبح به نیما مسیج دادم گفتم آقا کنسل، من خوابم نبرده و فردا هم از ظهر تا شب یکبند شاگرد دارم. دوباره سعی کردم بخوابم و تا ساعت یازده دوازده امروز به زور صد تا قرص و تکنیک ذهنی نهایتاً دو سه ساعت خواب را تجربه کردم. اما این قسمت بد ماجرا نبود، چون من روزهای زیادی را در زندگیام با کم خوابی شب قبل سر کردهام و بالاخره شبش آرام گرفتهام. قسمت فاجعهاش اینجا بود که کم کم علائم تب و سرماخوردگی بالا آمد. به خودم گفتم ای داد بیداد آنفولانزای لعنتی بالاخره یقهی تو را هم گرفت. آموزشگاه را هم نمیتوانستم کنسل کنم چون همین دو هفته پیش سفر بودم و کنسل کردم. گفتم هرچه باداباد بالاخره یک طوری میشود، قرص استامینوفن کدوئین و ادولت کلد خوردم، ماسک زدم و رفتم سر کلاس. امید داشتم که از ده یازده نفری که قرار است ببینم اقلا یکی دوتاشان غیبت کنند، اتفاقا همه آمدند. حالا جالب این جاست هفتهی پیش که حالم خیلی خوب بود نصفشان غایب بودند، امروز همه سر و مر و گنده سر کلاس آمده بودند. خلاصه، از یک بعد از ظهر تا هشت و نیم شب، آنقدر تایمها فشرده بود که من حتی به ندرت فرصت یک دستشویی یا یک لیوان چایی داشتم، چه رسد به ناهار (کوتاهی از خودم هم بود). ساعتهای مدید به زور استامینوفن کدوئین و قرص سرماخوردگی خودم را سر پا نگه داشتم، در حالی که سر دو تا هنرجوی آخر معده درد گرسنگی هم اضافه شدهبود. مجموع فشارها به قدری بود که سر دو تا شاگرد آخر عملا داد میزدم و فرت فرت قهوهایشان میکردم. از شانس من دقیقاً ضعیفترین بچهها که بیشترین انرژی را از آدم میگیرند افتادهبودند آخر. به هر حال نکته ماجرا اینجاست که من زنده ماندم. از در آموزشگاه که بیرون زدم هوا سرد سگی بود، تنها عملی که انجام دادم این بود که از میوه فروشی بغل آموزشگاه دو تا موز گرفتم که تا خانه بکشم. بعد رفتم از بیرونبر داتیس خوراک جوجه گرفتم و گذاشتم توی ماشین. برگشتنی داروخانه هم رفتم، جوشان خریدم و کدوئین و ادولت کلد. زنک پشت دخل تا فهمید مریضم میخواست انواع قرص و شربتهایشان را بچپاند بهم. پیش خودم گفتم چقدر کثیف، از حال بد مردم ارتزاق میکنند. خلاصه شلغم و آبلیمو و انواع میوهجات را هم گرفتم و برگشتم خانه. حالا جلو بخاری دراز کشیدهام. میدانم نمیشود همینجوری بخوابم، باید قبلش چند قلم دارو بخورم تا کمی متعادل شوم، ولی آنقدر سرد است و آنقدر بیحالم که نمیتوانم از جایم بلند شوم.
این یادداشت برای این نیست که کسی دلش به حال من بسوزد، فقط دوست دارم بعداً که حالم بهتر شد یادم باشد که یک روز همچین اوضاعی را هم تجربه کردهام، چون تجربه ارزشمندترین هدیهایست که خدا به ما میبخشد و ما نمیتوانیم بین تجربهها خوب و بد کنیم.
امروز بعد از باشگاه احسان را رساندم خانهشان در بولوار رحمت. برگشتنی به خودم گفتم ای داد، یک رانندگی طولانی تا خانه دارم، آن هم در این هوایی که به زحمت میشود نفس کشید. ضبط را روشن کردم و تصمیم گرفتم یک چیزی بگذارم که تحمل این همه ترافیک و آلودگی را ممکن کند. سمفونی یک مالر را پخش کردم، که موضوعش بر اساس گفتهی خود آهنگساز، فصل بهار است. یعنی همان فاصلهی چهارم اولش که بین سازهای بادی دست به دست میشود، تقلید صدای معروف کوکو است و در سراسر موومان اول هوای بهار را میتوانی احساس کنی، از بس که شاد و روشن و شفاف است این موومان. حالا فکر کن من در یکی از تیرهترین و کثیفترین روزهای پاییزی شیراز همچین چیزی توی ماشینم پخش کردم. خلاصه پلی را زدم و شروع به رانندگی کردم و همینطور که موسیقی پخش میشد من هم غرق در افکار خودم بودم؛ اما از جریان موسیقی هم غافل نمیشدم. این نوع گوش کردن، برای من بهترین نوع است؛ یعنی اینطوری بهتر از حالتی که یک جا بیحرکت و بیکار بنشینم موسیقی را میفهمم. گذشت و گذشت؛ راندم تا پارک قوری، ترافیک پشت چراغ خطرِ بعثت را طی کردم، انداختم توی بعثت، فلکهی سنگی؛ به ترافیک پشت چراغ خطر خلدبرین که رسیدم، مالر به دولوپمان (بسط و گسترش) موومان اول رسیدهبود. اینجا، همان جایی بود که یکهو تکانم داد. اما تکانش از جنس آن ضربهفنیهایی نبود که نقش زمین میشوی، از جنس نسیمی بود که آرام آرام از درون میآید و تو اصلاً نمیفهمی کی چشمانداز عوض شد و کی همه چیز تغییر کرد؛ اما یک سفر درونی را طی کردهای؛ درست مثل تجربهی همان چیزی که خودم میدانم. اینجا بود که تازه فهمیدم مالر لعنتی چکار کرده، فهمیدم که فرم برای او خیلی عمیقتر از آن است که سیرِ دراماتیک را به نحوِ بیرونی و لبهدار بخواهد نشان دهد، اصلاً عمیقتر از آن است که بخواهد چیزی را نشان دهد.
بعد این اتفاقی را که در سمفونی یک افتاد، ناخودآگاه بسط دادم به تغییرات بزرگ زندگی که چقدر بیصدا و آرام رخ میدهند. تو انتظار داشتی چیزی در زندگیات عوض شود، به صورت انقلابی و طوفانی. اما وقتی که همان چیز عوض میشود، اصلاً نمیفهمی کی اتفاق افتاد. هرچه از این تجربهی درونی بنویسم باز هم خود خودش نمیشود، چون به یک بخشی از روان من مربوط است که خیلی مربوط به خودم است. همینجا نوشتن را متوقف میکنم.
وقتی پدرانمان از گذشتهی خودشان حرف میزدند، اینطور احساس میشد که گویی گذشتهی آنها زمانی خیلی خیلی دور بوده؛ زمان تلویزیونهای جعبهای سیاه و سفید، زمان شاه مرحوم، زمانی که گوگوش و ویگن در کابارههای تهران میخواندند. واقعاً هم از آن زمان خیلی گذشته بود.
اما الان، من با سی و دو سال سن وقتی از گذشتهی خودم حرف میزنم، منظورم زمان خیلی دوری نیست؛ ولی جزئیاتی که توصیف میکنم جوری است که انگار دارم خاطرهی چهل سال پیش را میگویم. مثلاً من زمانی را به یاد میآورم که کارت عابر بانک نداشتم و صبح دستی از خانه پنجهزار تومان پول برمیداشتم و همین مبلغ کفایت تمام روزم را میکرد و دست آخر هم با اتوبوس شهری (خط 155) برمیگشتم. من زمانی را به یاد میآورم که اینترنت کارتی بود و باید تلفن را از برق میکشیدیم و اینترنت بعد از کلی قژقژ و سر و صدا متصل میشد. من یادم هست که مادرم برای این که با برادرش که آمریکا بود حرف بزند باید کارت تلفن میخرید.
دیگر چی یادم هست؟ خیلی چیزها. کارتون فوتبالیستها، زمستانهای خیلی سرد تهران که برف تا زانو میآمد، مینیبوسهایی که در سطح شهر به عنوان وسیلهی نقلیهی عمومی میچرخیدند (الان مدتهاست دیگر ندیدهام مینیبوس همچین کارکردی داشتهباشد)، خیابانهایی که پر از پیکان و پژو 504 و بعضاً فولکس و ژیان بود. من حتی دورانی را یادم هست که پراید ماشین لاکچری محسوب میشد و داییکریمم که خیلی پولدار بود پراید هاچبک داشت. نوشابهی شیشهای را یادم هست که پدرم از دکه میخرید و همانجا میخورد و شیشهی خالیاش را برمیگرداند. حالا اینها که هیچی، اینها بیشترش مال بیست سال پیش یا عقبتر بود. من حتی خاطراتی از همین ده سال پیش دارم، یعنی زمانی که دانشجو بودم، که وقتی تعریفشان میکنم انگار یک پیرمرد نشسته دارد خاطرات جوانیاش را میگوید.
مثلاً ابهتی که اساتید موسیقی داشتند، مخصوصاً آنهایی که درسخواندهی خارج بودند قابل مقایسه با الان نبود. آن موقع وقتی میگفتیم فلان موزیسین «خارج رفته» است یعنی به دانشی دسترسی داشت که تو خوابش را هم نمیتوانستی ببینی و فقط باید بود جلو آن آدم سر تعظیم خم کنی.
الان تا دلت بخواهد آدم خارج رفتهی معمولی داریم و بچههای موسیقی هم که فرت و فرت اپلای میکنند و از ایران میروند و آنجا هم هیچ گهی نمیشوند (اصلاً برای همین بود که من تصمیم گرفتم بمانم).
بگذار باز برگردم به ده سال پیش. قیمتها، وای قیمتها. یادم هست که یک بار با بچهها رفتهبودیم رستوران بیبی (روبروی دانشگاه آزاد کرج)، من آن شب خیلی خوشحال بودم چون تازه با سوزان دوست شدهبودم و فکر میکردم دوستدختر ایدهآلم را پیدا کردهام، از فرط خوشحالی چلو ماهیچه با گردن سفارش داده باشم، بی آن که نگاه به قیمتها کنم. بعد که فهمیدم چهل و پنج هزار تومان توی خرج افتادهام رنگ از رخسارم پرید. یعنی چهل و پنج هزار تومان اینقدر پول بود. یا مثلاً یادم هست، حقوق ماهیانهی من از آموزشگاه دماوند دو میلیون بود (تازه اواخرش که دو روز میرفتم و کارم حسابی گرفتهبود شدهبود دو میلیون). بعد سر برج که میشد از خوشحالی حقوق گرفتن میرفتم کبابی گلپایگانی که دقیقاً سر کوچهام بود (روبروی زندان) و یک پرس چلو کوبیده سفارش میدادم که میشد بیست هزار تومان. بگذار خوب فکر کنم، بقیهی چیزها چه قیمتی بود؟ وقتی تازه سیگاری شدهبودم وینستون لایت را میخریدم پاکتی سههزار تومان، الان فکر کنم نخی پنج هزار تومان باشد. بهمن کوچک که دیگر هیچی، پاکتی دو هزار تومان بود ولی بوی گه سگ میداد. اکثریت دانشجوهای دانشگاه هنر بهمن کوچک میکشیدند، مخصوصاً توی سلف دانشگاه که اتفاقاً سیگار کشیدن ممنوع هم بود ولی هیچکس به تخمش نمیگرفت. یک ویژگیای که دانشگاه ما داشت، این بود که همان سال 94-95، یعنی حدوداً شش سال قبل از زن-زندگی-آزادی حسابش از همهی مملکت جدا بود و قوانین سرکوبکننده آنجا کارگر نمیافتاد، سلف مختلط داشتیم وقتی سلف مختلط اصلاً مُد نبود (بعدها خواهیم خندید که سقف آرزوهایمان مختلط بودن سلف دانشگاه بود).
برگردم به قبل، دیگر چی یادم هست؟ خیلی چیزها. اجاره خانهی من در کرج برجی دویست هزار تومان بود که اواخر (حدود 99) به برجی هشتصد هزار تومان رسیده بود. من دورانِ «نبودن اینستاگرام» را خیلی خوب به یاد دارم. واقعاً چه شانسی داشتم که از نسلی بودم که نبودنِ شبکههای اجتماعی را تجربه کردم؛ وگرنه از تجربهی خواندن کتاب و دیدن فیلم و شنیدن موزیک خوب محروم میشدم.
ما دههی هفتادیها در نقطهی جالبی از تاریخ ایستادهایم، جایی که هر دو شکل زندگی را تجربه کردیم، سرکوب را تجربه کردیم، تلاش برای آزادی را تجربه کردیم، نبودن تکنولوژی را تجربه کردیم، بودنش را هم چشیدیم و در دوران جوانی ما تغییرات خیلی سریع و کنترلنشده اتفاق افتاد. یعنی انگار تاریخ را روی دور تند دیدیم، اینقدر که اتفاقات عجیب و غریب افتاد. 88 را دیدیم، 96 را دیدیم، 98 را دیدیم، کرونا را دیدیم، 1401 را دیدیم، جنگ را دیدیم. کاری ندارم که این اتفاقات هیچ کدامشان جالب به نظر نمیآیند، ولی خیلی سعادت میخواهد که آدم زیستی را تجربه کند که این همه چیز ببیند، یعنی این همه زنده بودن و دیدن خیلی موهبت است، این همه احساس کردن و بودن، بودن و بودن.