بیش از آن سوختهام
که از من درختی باقی باشد
بیش از آن بودهام
که با دریاها یکی شوم
بیش از آن گریستهام
که در شنزار جاری باشم
تنها تو ماندهای
پیش از آن که من باشم
پیش از آن که تو را به خویش
فراخوانده باشم.
بیش از آن سوختهام
که از من درختی باقی باشد
بیش از آن بودهام
که با دریاها یکی شوم
بیش از آن گریستهام
که در شنزار جاری باشم
تنها تو ماندهای
پیش از آن که من باشم
پیش از آن که تو را به خویش
فراخوانده باشم.
نمکهای خشک
نمکهای دریایی
نمکهای دندان به دهان آمیخته
در تالاب گیاه و برگ.
نمکهای کوهی
نمکهای سنگی
نمکهایی که از اقیانوس میآیند
و حرفهای کهنه را
چون ماهیان مرده بر خاک میریزند.
دریا پر از انتظار است و
دهان من پر از نمک
و آسمان پر از حرفهای نگفته و
هرگز نشنیده.
درخت آیینه ندارد
آیینه نقاب ندارد
نقاب بیچهره است و
چهره در آیینه مینگرد.
ای شب تابستانی دراز
ای کوه
و ای بادهای همیشه سرگردان
در چهرهی من نگاه کنید
که کوزهای شکسته است و
از سبوی جهان آب مینوشد.
راهِ غلبه بر نفس (ایگو) سرکوب و تنبیه آن نیست. بلکه تماشای آن است. وقتی وضعیتِ نفسانی خودمان را در مدیتیشن، از منظرِ سومشخص مینگریم، بعد از چند دقیقه خود به خود نفس خاموش میشود، رنج به پایان میرسد و در حالتی از شعفِ بیمنتها شناور خواهیم شد.
من از زخمهایم بسیار قدردانم. اگر نبودند، هرگز از منِ غیرواقعیام عبور نمیکردم، و یاد نمیگرفتم که خود واقعیام را دوست بدارم؛ زخمهایم مرا به آنجا رساندند که بدانم هیچ نیستم.
هنگام موسیقی ساختن، من تلاشِ خودم را میکنم؛ من از نهایتِ توان فکریام بهره میگیرم؛ اما نمیشود، من تا جایی پیش میروم که متوجه بشوم ناتوانم، تا خودِ خودِ ناتوانی. آن وقت، هنگامی است که تو ظاهر میشوی. تمامِ این تلاشها را ما میکنیم که بفهمیم ناتوانیم. آن وقت نوبت تو است. باقی امور هم به همین ترتیب. من خیلی خوشحالم که قانون زندگی را یاد گرفتهام. چون میدانم که هر وقت به نهایتِ ناتوانی رسیدم، وقتش رسیده که تو ظاهر شوی. من بینهایت خوشبختم که چون تویی دارم. و گمان دارم که هرگز از این خوشبختتر نخواهم بود.
من از گیاهان بسیار آموختهام. گیاهانی که در خانهام نگهداری میکنم متعلق به من نیستند، بلکه معلمان معنوی من هستند؛ اگر یکی از آنها خراب شود، نشانگر این است که من از خودم، و از آنچه مرا به قلب طبیعت متصل میکند، درست نگهداری نکردهام.
یکی از چیزهایی که از گیاهان آموختهام این است که آنها ناگزیر از رشد هستند، خورشید با جاذبهای مکنده، برگهای گیاهان را به سوی بالا میکشد؛ و از همین رو گیاهان تمامِ عمر ناچارند رو به بالا حرکت کنند، دست خودشان نیست، از جایی دیگر کشیده میشوند. و عمیقاً احساس میکنم که این فرایند رشد برای انها دردناک است: هرچه بیشتر قد میکشند، ریشههایشان هم بیشتر در خاک فرو میرود و محیط گلدان برایشان تنگ میشود. نمیشود رشد کرد و درد نکشید.
این حرفها شاید کلیشه به نظر بیاید، اما بسیار واقعی است. هیچ زمانی از زندگی نیست که ما آدمها بتوانیم بگوییم فرایند رشدمان به تکمیل رسیده و دیگر میتوانیم بیاساییم. البته زمانهای کوتاهی از آسودگی وجود دارد. اما مدام مسائل تازهای از راه میرسند و تعادل ما را به چالش میکشند. یکی از چیزهایی که از گیاهان یاد گرفتم این است که آنها هرگز در یک خطِ کاملاً صاف بالا نمیروند، بلکه در طی مسیر صعودیشان بارها کج و کوج میشوند و انحنا مییابند، در این زمانها به نظر میرسد هیچ چیز سر جایش نباشد، اما در واقع همه چیز سر جای خود قرار گرفته و فقط مسیر رشد در یک پیچِ دشوار واقع شده.
این که ما آدمیان، در مسیر زندگیمان چقدر بیاختیاریم و صرفاً خورشید است که ما را به سوی خود میکشد، و این که در این داستان هیچ یک از ما با دیگری فرقی نداریم، به ما اعتماد و ایمان میبخشد. چرا که خواهیم دانست، در هر جای زندگیمان که هستیم، خورشید هست و مسیرِ ما از قبل مقدر شده و تک تک ذراتِ ما نور را میطلبد و به حقانیت نور اعتماد دارد.
حداقل میتوانم ادعا کنم که همواره با خودم صادق بودهام. من شاید گناهکار باشم، اما هرگز خود را به بزرگترین گناه، یعنی دروغ نیالودم.
زمان گذشت
و من و تو
مثل دانههای برف
از هم بیگانه شدیم
اما هنوز مثل ریشههای درختان
یا قارچهای جنگلی
ربطی دور به یکدیگر داریم
مثل دو تن که میدانند
عاقبت یک روز
هر دو میمیرند.
برای گفتنِ چیزی زندهام
که هرگز نخواهم گفت.