حدود دو هفته پیش رفته بودم تهران، چند روزی پیش بچهها بودم، این که چه کارها کردیم و به چه حال گذشت بماند، ولی یک شبش هم رفتم کرج پیش بنان و الناز و مهران. شام که خوردیم، با ماشینِ بنان رفتیم کرجگردی؛ و خب چون من پنج سال در این شهر زندگی کردهبودم، تک تک مناظری که میدیدم برایم خاطره بود؛ و البته که تغییرات کوچکی هم در شهر به وجود آمدهبود که برایم تازگی داشت. مثلاً میدانِ دانشگاه، همان سهراهی که یک طرفش بولوار موذن بود و میرفت به سمت دانشگاه آزاد و سمتِ دیگرش میرفت به سمت مهستان و نبوت؛ بالای سرش یک پل کشیده بودند که آن موقع نبود؛ پُلی که مستقیماً کرج را به تهران وصل میکند. دیگر این که بعد از پنج-شش سال، سری به خانهای زدم که آن موقع آنجا مینشستم؛ اولین دربِ ویلایی در اولین کوچهی بولوار انقلاب، دقیقاً روبروی زندان رجاییشهر (که گویا الان تغییر کاربری داده و دیگر زندان نیست، ولی آن موقع زندان بود و سر و صداهایش را هم ما میشنیدیم). در این خانه من چه کارها که نکردم، چه زندگیها که نکردم، و اگرچه تلخ بود ولی زندگی بود. در این خانه من سیگاری شدم، در این خانه من موزیک ساختم، در این خانه رفقایم رفت و آمد داشتند و بعضاً زنانی که میشناختم، بعضی از سختترین آزمونهای روحیام را آنجا گذراندم و چقدر اشتباهات بزرگ را در همان خانه مرتکب شدم؛ و چقدر بد زندگی میکردم. همانطور که حدس میزدم، خانهای که دیدم دیگر آن خانه نبود، زمینش زدهبودند و داشتند یک چهار طبقه جایش میساختند (همان موقع هم که آنجا بودم صاحبخانهام این قصد را داشت و هر سال به تعویق میانداخت).
یکی از خاطراتی که از آن سالها دارم، درس دادن در یک آموزشگاهِ درب و داغون در دماوند بود. در آن سالهای دانشجویی که نه کسی من را میشناخت، نه دستم به جایی بند بود، فقط یک فرصتِ تدریس برایم جور شد، آن هم کجا؟ دماوند. یعنی فکر کن، یک روز هفته را (حالا چند شنبه بود یادم نست) شش صبح از کرج راه میافتادم، شش و نیم از سهراه گوهردشت سوار ماشینهای میدان انقلاب تهران میشدم، حدود هفت و نیم انقلاب بودم، از آنجا مینشستم بیآرتی که هشت؛ هشت و ربع چهارراه تهرانپارس باشم، بعد از تهرانپارس سوار خطیهای دماوند-گیلاوند میشدم، گیلاوند پیاده میشدم؛ یک بولوار دراز بود که گاهی پیاده میرفتم یا گاهی با تاکسی، و بالاخره میرسیدم به آموزشگاه مذکور، حدود ساعت 9. یعنی سه ساعت را فقط در راه رسیدن به سر کار طی کردهبودم. بعد از 9 صبح هنرجو داشتم تا حدود هشت و نیم- نُه شب؛ و تقریباً تمام شاگردهایم بچههای کمسن بودند. 9 شب که میشد، از در آموزشگاه میزدم بیرون، حالا فکر کن اگر سگسرمای زمستان هم بود در دماوند چه خبر بود دیگر؛ از کیوسکِ پایین آموزشگاه یک نخ سیگار میگرفتم (موزیسینهای سیگاری میدانند سیگار بعد از درس دادن طولانی چقدر میچسبد)، پیاده میآمدم تا سر جاده. ربع ساعت، بیست دقیقه منتظر میماندم تا ماشینی از راه برسد؛ تازه تاکسی که میآمد باز ربعساعت، بیست دقیقه زمان میبرد تا پر شود؛ میآمدم چهارراه تهرانپارس، دوباره سوار بیآرتی میشدم تا میدان انقلاب؛ بعد از آنجا سوار خطیهای کرج میشدم که مقصدشان سهراه گوهردشت و بعضی مواقع (اگر خوششانس بودم) سیزدهم گوهردشت بود.
حالا کل این یادداشت را نوشتم که به این قسمت خاطراتم برسم؛ یکی از این خطیها، رانندهاش یک پیرمرد شصت و خردهای سالهی کُرد بود؛ یادم نیست کُرد کرمانشاه یا سنندج، ولی فکر کنم سنندجی بود چون لهجهی کردی غلیظی ته فارسیاش بود. بعضی وقتها که سوار ماشین این مرد میشدم، از آنجا که دیگر آن وقت شب مسافر نمیآمد، مجبور میشدم دربستش کنم تا دیگر نخواهم چهل دقیقه صبر کنم که تازه ماشین پر شود. شبهایی که دربست میکردم، در تمام طول اتوبان تهران-کرج با این مرد همصحبت میشدم و به این ترتیب تدریجاً رفاقتی بینمان شکل گرفت. نمیدانم پیرمرد هنوز آنجا هست و در همان خط کار میکند یا نه؛ اما صدای گرمی داشت و علاقهی وافری به خوانندگی داشت، و یک شب از او درخواست کردم یک لالایی معروف کُردی را (که ملودیاش را حفظ بودم) برایم بخواند. یک بار هم از علاقهی وافرش به صدای داریوش صحبت کرد و یکی از آهنگهای داریوش را خواند. من به شخصه هیچوقت داریوش باز نبودهام و به نظرم داریوش به سنتِ انقلابیِ چپ+عرق+تریاک مربوط میشود ولی برای داریوشبازها احترام قائلم. آخرین باری که سوار ماشین این مرد شدم، آبان 98 بود، دقیقاً یادم هست که صندلی جلو نشسته بودم و رادیو روشن بود و مجریِ زنِ رادیو بیانیهای را قرائت کرد که داشت میگفت از فردا بنزین لیتری سههزارتومان میشود؛ و خوب یادم هست که راننده آهی از ته دل کشید و چیزهایی گفت که یادم نیست.
فردای آن شب، بنزین گران شد، اعتراضات خیابانی راه افتاد، همان روز یا دو سه روز بعدش من برگشتم شیراز. آن روزها دور دوم جشنوارهی صبا بود و کار آهنگسازی من برندهی جایزه شدهبود، تقریباً بیست روز بعدش قرار بود نوازندههایی از ارمنستان و اتریش وارد ایران شوند و کار برگزیدههای جشنواره را اجرا کنند؛ که خورد به اعتراضات آبان و قضیه کلاً کنسل شد.
حالا سالها گذشته و الان که این سطور طولانی را نوشتم، آذر 1404 است؛ آنچه دربارهاش نوشتم مثل خاطرهی دور و محوی به نظر میرسد که معلوم نیست کی بوده و چه زمانی اتفاق افتاده. اما هنوز احساساتی را در من برمیانگیزد که فقط متعلق به من هستند و هیچکس دیگری نمیتواند درکشان کند. من فکر میکنم ارزش احساسات آدمی در همین است که مال خود خودش هستند و یگانهاند. هر آدمی در احساساتِ خودش یگانه میشود و وجود دارد؛ دقیقاً به همان معنای هایدگری کلمه وجود دارد؛ و برای همین خاطرهبازی گاهی اینقدر به آدم میچسبد.