سروشنامه

جایی برای شعر

سروشنامه

جایی برای شعر

بایگانی
آخرین مطالب

۳۰ مطلب در بهمن ۱۴۰۱ ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

آدمهای موازی

آدم‌های موازی 

خواب‌های موازی می‌بینند 

و پنجره‌ها به روی خیابان باز می‌شود

اما آفتاب، همچنان با هرآنچه هست

نسبتی عمود و مخالف دارد، 

چنان که گویی زنان 

دشمن طبیعت‌اند و مردان

شکارچی سایه‌ها. 

هنوز نمی‌دانم چرا 

آنقدر ساده بودم، 

آنقدر که نور را به شاخه‌ها می‌سپردم 

و دانش لحظه را 

به دریاها.

 

(من در میان تلخی تاریخ آمدم، 

وقتی که ایران در خاورمیانه بود 

و نه در جایی از جهان)

 

تصویرهای موازی 

حوض‌های ماهی را 

در چارگوش ذهن 

باز می‌سازند

آنجا که هنوز 

نور بر سطح آب می‌تپد و 

جلجتا مسیری‌ست بر سطح آب و 

نه بر فراز تپه. 

 

امروز هر آن که در خیابان راه می‌رود

مسیح موعود است، 

هنوز هیچ چیز تمام نشده

و من نمی‌دانم چرا

چرا اینقدر ساده‌ام.

نور متجاوز 

از پنجره تو می‌آید 

و گویی هر آنچه هست

رو به تو دارد 

چنان که مرگ هم 

تو را به توی خودش باز می‌خواند.

  • س.ن
  • ۰
  • ۰

درباره‌ی شعر

به نظرِ من، سلیقه‌ی ادبیِ یک آدم «دقیقاً» مصداقِ سلیقه‌ی سیاسی‌اش است. نمی‌شود جدا کرد.

نمی‌شود کسی شاعرِ مورد علاقه‌اش اخوان، یا منزوی باشد - یا اصلاً در بهترین حالت شاملو- و از نظرِ سیاسی مرتجع نباشد، باز باشد. چون کلامِ اخوان باز نیست، مرتجعانه و قلدرمآبانه است، آرکائیک است و چشم به عقب دارد. این حسرتِ گذشته در بند بندِ شعر اخوان موج می‌زند، «یاد ایام شکوه و فخر و عصمت» می‌کند، چنان که گویی در حسرتِ دربار سلطان محمود است، یا چنین چیزی.

شاملو هم به نظرِ من، تصورِ ساده‌لوحانه‌ای از یک جهانِ مطلقِ آرمان‌زده دارد. می‌گوید ای کاش می‌توانستم خورشید را بر شانه‌های خود بنشانم که به این مردم نشان دهم خورشیدشان کجاست - نقل به مضمون- و چنان در این مطلقیتِ خود فرو می‌رود که خشک می‌شود، منجمد می‌شود. سایه هم، همین ساده لوحی را به شکلی دیگر دارد، اینها شاعرانِ صفر و یکی هستند، نسبیت در کلام‌شان معنا ندارد، نسبیتی که «مدرنیسم» با آن معنی می‌شود. صرفِ از قلم انداختنِ وزن و قافیه کسی را مدرن نمی‌کند، گذر از مطلقیت است که مدرنیسم می‌آورد، و این چیزی است که در شعر نیما می‌بینیم، در شعر نیما سایه روشن هست، همیشه چیزی در پرده‌ی ابهام می‌ماند، همیشه سایه‌ها می‌لغزند و تک و توک باریکه‌ای نور هم می‌آیند و می‌روند. بهترین اشعارِ سهراب هم برای من همان‌ها هستند که اتفاقاً در آنها مطلقیت رنگ می‌بازد، ابهام می‌آید و کلمه‌ها فرم پیدا می‌کنند و شعر از درونِ فرم راهِ رستگاری خودش را جستجو می‌کند و نه مضمون‌گرایی عرفانی - از آن دست که مثلاً در «صدای پای آب» هست-

بگذریم.

  • س.ن
  • ۰
  • ۰

شبانه 4

صبح 9 و نیم شاگرد داشتم. مژده و علیرضا. از اولی چیزی در نمی‌آید، دومی اما خیلی بااستعداد است. یک قطعه برای پنج سنتور (کوینتت) نوشته که در نوع خودش جالب است و خیلی تشویقش کردم. دیدم ظهر همان را گذاشته اینستاگرام، کاش اسمی از استادش هم می‌برد. مهم نیست. خودخواه نباشم. بعدش شهدوست آمد، سرزده. آمد برای نصبِ دیوارکوبِ اتاق‌خواب، دمش گرم سه چهار ساعت کار کرد و من هم وردستش بودم. پرنیا پیام داد که هم را ببینیم، از دیشب دارم هی می‌پیچانم. از این آدم خشمی عمیق در دل نهفته دارم که علتش را خودم می‌دانم و بَس. و کسی را هم نمی‌توانم مقصر کنم. بعد رفتم فلکه‌ی احسان ورزش. چهل و پنج دقیقه در راهِ رفت بودم، چهل و پنج دقیقه برگشت. برگشتن از توی چمران انداختم که خلوت‌تر باشد، پشت چراغ‌قرمزِ خیابان خبرنگار و توی خلیلی به ترافیکی خوردم که خیلی دهن سرویس کن بود. 

برگشتم. باز شهدوست آمد برای خرده‌کاری. هنوز کار مانده. رفت. مشتری زنگ زد، همان که پایان‌نامه‌اش را نوشتم. می‌خواست از توی پایان‌نامه‌اش مقاله دربیاورم که مصاحبه‌ی دکترا قبول شود. با کلی من و من و التماس و عزت و احترام و چاپلوسی که ویژگی همیشگی‌اش هست، به قیمت که رسیدیم گفتم هشت می‌گیرم، عمداً گفتم هشت که با تخفیف و چانه‌زنی برسیم به شش و نیم. همین هم شد. با شش و نیم این کار، و یک و نیمِ باقی‌مانده‌ی پایان‌نامه‌ی علی پولِ نسبتاً خوبی - به نسبتِ خودم، نه به نسبت آنها که پول دارند- دستم را می‌گیرد که خرجِ میدی کنترلر خواهم کرد، و خرج ضبطِ یکی دو تا از کارهایم برای آلبوم.

از جهتی خیلی آدم بدبختی هستم، چون تنهایی بزرگی دارم که کمتر کسی می‌تواند تحملش کند، و باز اضطراب و افسردگی‌ای که کمتر کسی (حذف به قرینه‌ی لفظی). از جهتی خیلی آدم خوشبختی‌ام، چون در یک خانه‌ی شیک و دلخواه با دیوارکوبِ چوبی و نورپردازی قرمز و آبی و اتاقِ شیکی که تویش درس می‌دهم تنها هستم، خانه‌ای که مالِ خود خودم هست و در آن کار می‌کنم و در آن زندگی می‌کنم و می‌توانم این وقت شب در سکوت بنشینم و بنویسم، و خانه‌ام به جای شوفاژ بخاری دارد که خیلی بهتر است، چون بخاری آتش دارد و گرمایش مصنوعی نیست. و همچنین دنیایی از خیال دارم که به همان اندازه که بدبختم می‌کند به من پناه می‌دهد و آرامش می‌بخشد.

اما امان از این اضطراب. از موضوعی اضطراب و عذاب وجدان دارم که حتی نوشتنش برایم سخت است، و ای کاش می‌توانستم درباره‌اش صحبت کنم. از جهتِ دیگری هم بدبختم، و آن این که در ایران زندگی می‌کنم. و باز از همین جهت خوشبختم، چون ایران رنج و عذاب و تفکر و عمقی به آدم می‌بخشد که هیچ جای دنیا نمی‌بخشد. پس نتیجه‌ می‌گیریم که بدبختیِ من عینِ خوشبختی من است و من دارم بارِ این چیز را - که سعادت و شقاوتِ همزمان است- به سنگینی بر دوش می‌کشم.

راستی امشب کره‌ی بادام‌‍زمینی خریدم که از فردا صبحانه‌اش کنم. می‌خواهم این یکی دو ماهِ مانده از سال را کمی بیشتر به خودم، و به تنم برسم، تنی که تمامِ عمر نادیده‌اش می‌گرفتم.

 

  • س.ن
  • ۰
  • ۰

اضطراب وجودی

برای من تا چند سال پیش، اضطراب وجودی یا اگزیستانسیال، بیشتر یک مساله‌ی نظری بود که اتفاقاً خوب هم می‌توانستم راجع بهش داد سخن بدهم و پزِ روشنفکرانه‌اش را به این و آن بدهم که همچین مساله‌ای را در کتابها خوانده‌ام و بلدم که ژان پُل سارتر و بقیه چه می‌گویند.

الان که مساله را با گوشت و پوست و خون و استخوانم می‌فهمم، خیلی فرق دارد. نه فقط من، که همه‌ی دوستانم، تقریباً همه‌ی همه بلااستثنا افسرده‌اند. این افسردگی تا حد زیادی ناشی از زندگی در ایران اسلامی است، اما قطعاً قطعاً فقط این نیست. من می‌فهمم، کاملاً حس می‌کنم که همه‌ی این آدمها اضطرابِ وجودی دارند، بی آن که حتی بدانند اضطراب وجودی چیست. صرفاً بی‌قرارند، حس می‌کنند که یک چیزی کم است، با راههای مختلف سعی می‌کنند جبرانش کنند، سکسِ زیاد، مشروب، تفریحاتِ الکی، موسیقی، کار، مذهب، هر چیز. سالم و ناسالم.

من هم به طبع آدم بودنم این اضطراب را دارم، راحت بگویم، اضطراب مرگ دارم. این را می‌فهمم. و برای همین در طول روز بی‌قرارم، همه‌اش حس می‌کنم باید یک کاری بکنم و نباید بگذارم وقتم هدر رود، و اتفاقاً هر چی این فکر را می‌کنم وقتم بیشتر هدر می‌رود. و اضطرابِ از دست دادنِ والدین را دارم که شکل دیگری از اضطرابِ مرگ است. در واقع، مرگ برای من یک مساله‌ی حل نشده است و می‌دانم که برای همه هست، همه‌ی همه. و اصلاً قرار نیست با دودوتا چهارتا حل شود. اگر راهش این بود، این آدمهای مذهبی که خودشان را قانع کرده‌اند زندگی پس از مرگی وجود دارد، دیگر نباید اضطرابِ مرگ می‌کشیدند. اما آنها هم وسواس می‌گیرند، در نماز و دعایشان وسواسی می‌شوند، در غُسل و طهارتشان شک می‌کنند، یعنی چی؟ یعنی دارند استرس می‌کشند، یعنی بار سنگینی روی پشتشان است.

پس چه باید کرد؟ چه جور باید از این بارِ مُهلک خلاص شد؟ گویا باید پذیرفت که خلاصی دائم امکان‌پذیر نیست - مگر از طریقِ طیِ سلوک عرفانی و ریاضتِ دائم که من امتحانش نکرده‌ام-،  اما خلاصی موقت چرا. مثلاً من، برای دقایقی که غرق در موسیقی می‌شوم - اگر بتوانم خودم را غرق کنم- واقعاً واقعاً همه چیز یادم می‌رود. امروز که ورزشِ سنگین می‌کردم و عرق از سر و کولم سرازیر بود، برای لحظاتی هر چند کوتاه حس می‌کردم که آزادم. یکشنبه‌ها که می‌رفتم دانشگاه و تا عصر درس می‌دادم، وقتی که از ارتباطِ خودم با آدم‌ها لذت می‌بردم برای دقایقی احساس رستگاری می‌کردم و مرگ را یادم می‌رفت، امروز عصر، وقتی که در هوای بارانی رانندگی می‌کردم و شیما کنار دستم نشسته بود و کارم را گوش می‌داد و با تمامِ وجودش لذت می‌برد و هیجانش را بروز می‌داد و دو نخ مارلبروی گولد روشن کردیم و نورِ قرمز چراغ عقب ماشین‌ها در خیسیِ آسفالت پخش می‌شد، و بعدش که توی بازار انقلاب قدم زدیم، در آن صمیمیتِ صاف و روشن احساس رستگاری می‌کردم و یادم رفته بود که مرگ وجود دارد، بعد توی بازار انقلاب،  وقتی که یک صفحه‌ی شطرنج چوبی خیلی زیبا را پیدا کردم و با مهره‌هایش به قیمت پانصد هزار تومان خریدم - که برای همچین چیزی مفت بود- احساس رستگاری کردم، و باز امشب که برگشتم خانه و آباژورِ آبیِ سیرِ توی هال را روشن کردم و حسِ معنویتِ آبیِ سیر بر روی زمین و بر گل‌های قالی پخش شد، لحظاتی حس کردم که مرگ نیست.

خلاصه که، مقصودم این است، تنها کارکردِ لذت، نفیِ مرگ است، فراموشیِ مرگ است، به تعویق انداختن‌اش است، اما نمی‌تواند اضطرابِ مرگ را به کل از بین ببرد. و می‌دانم، و خوب می‌دانم که فردا صبح که از خواب بلند شوم باز همان آدم افسرده‌ام که دوست داشت هرگز روزِ جدیدی از راه نرسد و بارِ این زندگی را به دوش نکشد، و می‌دانم که اضطرابِ مرگ به طور پیش فرض در همه‌ی لحظات من حاضر است، اما حداقل حالا نسبت به آن آگاهی دارم، و می‌دانم که اگر رنج می‌کشم جنسِ رنجم چیست و از کجاست.

 

 

 

 

  • س.ن
  • ۰
  • ۰

آسیب

خوب که فکر می‌کنم به خیلی‌ها هم ناخواسته آسیب می‌زنم. خسته‌ام. خشمگین. بی‌سرپناه.

  • س.ن
  • ۰
  • ۰

شبانه ۳

روز شلوغی بود. صبح کوثر آمد، رفتیم jbl را سمت چهارراه زند دادیم درست. بعد رفتیم کافه ژولپ چای خوردم با دوپیازه‌ی آلو که تا شب سیر نگهم دارد. توی راه به سمت آموزشگاه ماشینم خراب شد، جوش آورد، رفتم تعمیرگاه استاد وحید که کارش ۲۰ است. خوشبختانه زیاد مشکل جدی نبود و خرج نگذاشت. بعد راندم به آموزشگاه. هنرجو داشتم از ساعت ۲ و ربع ۹. خسته شدم، خیلی خسته. ش مریض بود و فین فین می‌کرد. 

حالا با ا.م قرار دارم که قرار است پارت ویولن چند کار جدیدم را بزند. خیلی خسته‌ام و نشسته‌ام توی ماشین یادداشت می‌نویسم،که زمان بگذرد.

امروز سه نخ کشیدم کلا. خیلی دوست دارم دیگر سیگار نکشم ولی وقتی عمیقا ناراحتم برای گریز از رنج به نیکوتین پناه می‌برم.

  • س.ن
  • ۱
  • ۰

روزانه ۲

دیشب، کاری را که یک سال پیش با نارک و علی و یاسمن ضبط کرده‌بودیم، و در آفات روزگار منتشر نشده‌بود بالاخره نشر دادم. استقبال (مخصوصا از طرف خود بچه‌ها) آنقدر بود که فکر نمی‌کردم. انگار وقتش الان بود که این کار یک کمی زنده‌ام کند. شش هفت تومانی دستم آمده. پانصد ریختم برای عرفان که دستش بسیار خالی است و ... . سه چهار تومانی را می‌خواهم خرج ضبط یک کار جدید کنم، یا سه دوئت ویولن یا کارهای پیانویی. صبح تا حالا دارم دور خودم می‌چرخم. تریوی ۱ مندلسون را کامل (همه موومان‌ها) گوش کردم. به دقت. روی سونات موتسارت، موومان آخر تمرین می‌کنم (تمرین که چه عرض کنم الکی می‌زنم فقط، با بی‌حوصلگی). 

دانشجوها پیام می‌دهند گدایی نمره. اکثریت را پاس می‌کنم بروند پی کارشان. 

دیروز توی دفتر دانشگاه بحث سیاسی بود. من فکر می‌کنم وکالت دادن بهتر از وکالت ندادن است. چپ‌ها به نظر من یک کمی خطرناکند، خطرناک بودن‌شان را هم تاریخ ثابت کرده، من نمی‌گویم. چپ مظهر فرهیختگی است. اما یک تعصب و ایده‌آل‌گرایی‌ای دارد که روح زندگی را پس می‌زند، عملگرا نیست. اگر عملگرا باشیم می‌بینیم پهلوی با همه‌ی ایراداتش که کم هم نیست، چهره‌ی خوبی از خودش در تاریخ این مملکت به جا گذاشته. مهم‌ترین برهانش این که گدا گشنه نیست، چشم سیر است. چپ چشم سیر نیست، می‌خواهد همه چیز را ببلعد، یعنی پایین‌ترین آدمهای این جامعه می‌آیند بالا می‌شوند وکیل و وزیر و قاضی، عین همان اتفاقی که این ۴۰ ساله افتاده. مرتبه‌ی اجتماعی آدمها مهم است، کسی که تا دیروز مرغدار بوده و همچنان لهجه‌ی دهاتی‌اش پا برجاست (مثل مرحوم خ) نمی‌تواند صدر مجلس بنشیند. این چیزها مهم است. چپ خطرناک است. چپ از جنس شوروی است، از دست شوروی و چین آب نمی‌چکد، هر جا پا گذاشته‌اند با خودشان ویرانی و بدبختی برده‌اند. آمریکا هم خیرخواه کسی نیست، استثمارگر است اما جایی که پا می‌گذارد از دستش پول هم می‌چکد. اگر قرار است مستعمره باشیم (که برای یک مملکت جهان سومی مثل ایران سرنوشت بهتری هم قابل تصور نیست) مستعمره‌ی آمریکا بودن خیلی بهتر است تا مستعمره‌ی روس و چین بودن. اینها چکیده‌ی افکار سیاسی حال حاضر من است و البته شاید روزی تغییر نظر بدهم.

  • س.ن
  • ۰
  • ۰

پس در هر لحظه دو زمان رخ می‌دهد: زمان گفتن و زمان شنیدن. زمان دادن و زمان دریافت کردن. زمان مرگ و زمان زندگی.

زمان با خودش دوگانه است از آن رو که ما در مقابل آن، همواره در وضعیت دوگانه‌ی منفعل/فعال قرار داریم.

  • س.ن
  • ۰
  • ۰

آکومپانیمان در آثار شوپن اهمیت به‌سزایی دارد، چرا که در برابر پویایی ملودیک خطوط، عنصر ایستایی را تضمین می‌کند، با کمک ریتم تکرار شونده‌. به عبارتی، آکوپمانیمان در یک نکتورن از شوپن، با تکرار بی‌نهایت خود همان کاری را می‌کند که باخ با تکرار بی‌نهایت یک موتیف (فرضا در پرلود ۱ یا ۲ از کتاب ۱) انجام می‌دهد، هم از اینجا پیوند شوپن با باخ بر ما روشن می‌شود.

 

  • س.ن
  • ۰
  • ۰

موسیقی نماینده‌ی زمان است، اما نه [صرفاً] با کششِ زمانی نت‌ها، بلکه -اگر پیرو نگاهِ هایدگر به زمان باشیم- فاصله‌ی فرکانسی بین دو نت نیز شکلی از زمان را نمایندگی می‌کند، زمانی که بنیادش «فاصله» است و «گسست» است بین دو چیز.

رفتارِ موسیقی‌دان (نوازنده یا آهنگساز) با این گسست، جهان‌بینیِ او را روشن می‌سازد، از آن رو که جهان‌بینیِ او «زمان‌بینی» اوست، یعنی چگونگی دریافت او از زمان، و به تعبیری دریافتِ او از وجود. چرا که وجود تنها در «گسست» جلوه‌گر می‌شود، و از این رو وجود همانا زمان است.

تقسیم‌بندیِ این «زمان فاصله‌ای» از طریقِ فواصل نامتساوی به دست می‌آید. بدین معنا که فواصل نامتساوی در یک گام یا بستر صوتی، منجر به مرکزیت یافتنِ یک نت مشخص می‌شوند. نتی که مرکزیت یافته، نماینده‌ی «زمانِ ایستا» و نت‌هایی با مرکزیتِ کمتر نماینده‌ی «زمان پویا» می‌شوند. بدین‌ترتیب نظامِ تنالیته، مانند «تیک‌تاک» ساعت در درون خود از تقسیم‌بندی زمان به نقاط تاریک و روشن، پویا و ایستا شکل گرفته است.

درگیری اصلی آهنگساز با فرم، تعیین تکلیف کردنِ او با این پویایی و ایستایی است، و این مساله‌ای هستی‌شناختی است. چرا که نسبت آهنگساز را با جهانِ بیرون از خودش روشن می‌سازد.

در موسیقیِ واگنر (در اینجا به طور خاص پرلود تریستان و ایزولد را مثال بزنیم) زمان به نوعی متوقف شده، یا بهتر بگوییم سیالیت می‌یابد، یا باز بهتر بگوییم، بسط می‌یابد و پخش می‌پشود. این بسط‌ یافتگیِ زمان، جدای از عامل ریتم بیرونی (همان ارزش زمانی نت‌ها) به ریتم درونی (یا فواصل) نیز مربوط می‌شود. چرا که کروماتیسم به کار رفته در هارمونی اثر، هر گونه نقطه‌ی ایستایی را به تعویق انداخته - به عبارتی معنا را به تعویق انداخته- و از آنجا که در یک نظام کروماتیک، فاصله و ارزشِ زمانی تمامی نت‌ها برابرند، پس دیگر نه با تیک تاک ساعت، بلکه با «تیک تیک» مواجهیم، یعنی عقربه‌هایی که همه به یک اندازه قوی هستند، و وقتی تمامِ لحظات به یک اندازه ارزشمند باشند، همه‌ی آنها با هم از ارزش می‌افتند و شل می‌شوند.

به همان اندازه که گام کروماتیک (یعنی نظامِ متشکل از فواصل نیم‌پرده) زمان را رقیق می‌کند، نقطه‌ی مقابل آن، یعنی گام تمام پرده نیز چنین می‌کند. چرا که درست مانند گام کروماتیک، نظامی متشکل از فواصل مساوی است، پس در اینجا هم هیچ نتی، یا هیچ لحظه‌ای بر نت‌ها و لحظات دیگر ارجحیت ندارد. و این کاری است که دبوسی انجام می‌دهد.

هم از این روست که می‌توان گفت دبوسی در محتوا تا حدِ زیادی تحت تاثیر واگنر است، اما راهی که برای نیل به هدف برمی‌گزیند، دقیقاً راهِ مخالف واگنر است، یعنی منحل کردنِ تنالیته، از طریقِ فواصل بزرگ (به جای کوچک).

 

  • س.ن