سروشنامه

جایی برای شعر

سروشنامه

جایی برای شعر

بایگانی
  • ۰
  • ۰

قطعه

بیداری

شکلی از تن است:  

سوزنِ کاج در برف.   

تو می‌آیی،

برف را سوراخ می‌کنی وُ

باریکه‌ای از ذهن می‌شوی:

مثلِ نوری که

بر سنگفرش اُفتاد،

و خیس شد.

 

تو می‌آیی:

به شیوه‌ی عدد پنج

-         سخاوتمند-

و حقیقتِ سرد می‌وزد

بر ماهیانِ مُرده‌ی آبی رنگ.

 

آنگاه، مسیحِ کوچک من

گنجشکی خواهد بود

و او یکایکِ ما را

به نام، خواهد خواند.

  • س.ن
  • ۰
  • ۰

صبر

احساس می‌کنم در هر دوره‌ای از زندگی‌ام کلیدواژه‌هایی داشته‌ام. مثلاً تا همین دو سه سال پیش کلیدواژه‌هایم «فلسفه» و «دیالوگ» بود. حالا مهم‌ترین کلامِ زندگی‌ام صبر است. احساس می‌کنم در صبری عمیق فرو رفته‌ام که زمان را از حرکت می‌ایستاند و مرا در خلسه‌ای سنگین با زمان و فضا یکی می‌کند، گویی که در حوضچه‌ای از شیرِ داغ شناورم. آنقدر درد برایم مکرر شده که دیگر احساسش نمی‌کنم، گویی با آن یگانه شده‌ام، و آنقدر صبر سنگین شده که دیگر منتظرِ سرآمدنش نیستم. دیگر نمی‌خواهم سکوتم بشکند، حتی کلمه‌ای بر زبان بیاورم، دیگر در حضور دیگران احساس تنهایی نمی‌کنم، چون که تنهایی تصوری است مبتنی بر ضدِ خود، و چیزی به غیر از تنهایی اصلاً وجود ندارد.

بگذار جسمی شناور باشم با قلبی دردآلود، بگذار سکوتی سیال باشم، بگذار زنگ مکررِ شب باشم یا ابری که از فرازِ ابری دیگر می‌گذرد.

اینجا خالص‌ترین مفهومِ «خود» رخ می‌نماید: خود، هیچ چیز نیست! خود، وجود ندارد.

خود دروغ است. و دروغ خالی است. و خالی آبستن است. آبستنِ تصور.

تصوراتِ من از خونِ تازه می‌آید

و خون تصورِ خام است، غرقه در سیلان

دروغ پختن من ناشی از تمامِ من است

دروغ، خونِ خیال است، خونِ سرگردان!

تو ای تناهی عریان که سخت می‌گریی

تنن تنن تننا تاننا تنا حیران!

اگرچه غرقِ فسادم، دقیق می‌دانم

که خون میوه‌ی فاسد، دقیقه‌ایست دوان!

  • س.ن
  • ۰
  • ۰

مار

من تمام زندگی ام با مار درگیر بوده ام. همیشه رویای مار را دیده ام. از بچگی. و فکر میکنم این رویا بین آدمها (کم و زیاد) عمومیت دارد. همیشه خواب میدیدم که مثلا خانه و رختخواب پر از مار شده. من میترسم. هر جایی می روم که مارها نباشند اما آنها همه جا هستند. دیشب اما برای اولین بار خواب دیدم که شوخی شوخی سر یک مار را کندم و کشتمش. 
نمی توانم بگویم مار چیست. فروید می گوید مار سمبول غرایز جنسی است چون دقیقا شکل آلت تناسلی است. (برای همین مار حوا را فریب می دهد؟)
باید دقت کرد که غریزه جنسی در نظرگاه فروید، غریزه بنیادی زندگی است. (لیبیدو) کشتن غریزه جنسی از دو طریق امکان پذیر است: یا از طریق پرهیز مطلق ( که شهوتی دیوانه وار در این کار نهفته است) یا افراط در آن تا حد جنون، تا جایی که به آن سوی ارضا شدن برسد. (بیشتر آدمها جایی میان این دو نقطه ی صفر ایستاده اند)
معنای دیگر مار وسوسه است. من تمام زندگی ام با نگرانی هایی مواجه بوده ام که اگرچه منشاهای مختلفی داشته اند، همه ی آنها تمامیت مرا تهدید میکردند و معنای زندگی ام را زیر سوال می بردند. من از تخریب تمامیتم، از مرگ میترسم. 
دیشب اما برای اولین بار در خواب مار را کشتم. آیا این یک جنون آنی بود؟ مثل جنون آنی راسکلنیکف و سایر جنایتکاران معصوم؟ نمی دانم. 
لطف شه جان را جنایت جو کند...
  • س.ن
  • ۰
  • ۰

آه 2

مولای من!

از کیرِ تو جهان چِکید و بزرگ شد:

ستونِ سنگی همواری

به درکاتِ ناهمواری!

و تخمِ مرغِ بزرگ شکست

و ذاتِ اقدسِ زرد

بیرون ریخت:

لزج! گویی خمیره‌ی هر چیز.

*

« اینک تو را سرشتم!

سرشتِ تو سنگ است

و سنگ خواهی خورد

و سنگ تو را می‌خورَد»

 

من از تمامِ تو شکستم

من از ذکورِ تو باریدم به خوابگاهِ علف.

و دنده‌های من از خونِ تازه می‌آید.

  • س.ن
  • ۰
  • ۰

آه...


و آب

شکلِ بی‌شکلِ

تداوم بود

هر قطره‌ای که می‌چکید

بچه‌ای از رحمِ دنیا

می‌اُفتاد،

با لخته‌های دَرد و فریاد.


**

در کوششِ تو

ستاره خون می‌زاید

در کوششِ تو

کشاکش است

دو خنجر، دو گلبرگِ وحشی

بر هم می‌سایند و ستاره

خون می‌زاید.

  • س.ن
  • ۰
  • ۰

ذکر

به «پرویزِ کیمیاوی»



ذکر

از تذکر می‌آمد، از تذکیر

و حرف به حرف،

تنِ مسافر را می‌فرسود.

    - بر لشکرِ برهنگان حرجی نیست

     که ما عمری در این بیابان

      یعقو‌ب‌وار زیسته‌ایم

     کلماتِ ما، مثلِ پوستِ تن‌مان

    زِبر و صحرایی‌اند-

ذکر از ذکور می‌آید وُ

به قامتِ علف راست می‌شود

در مناره‌ی بعد از ظهر.

  • س.ن
  • ۰
  • ۰

نامه-2

مهران عزیزم!

اول، ببخش که این نامه را با اسم تو شروع می‌کنم هرچند که کلماتی که خواهم نوشت هیچ ربطی به تو ندارند! نامِ تو را آوردم چون تصورِ حضور تو کلماتم را گرم می‌کند، گویی صدای من به گوش تو می‌ریزد و از دهانِ تو (دهانِ دوباره‌ی تو) منعکس می‌شود و باز به گوش خودم برمی‌گردد. (از همانجا کامد آنجا می‌آید...)

دوم، من سندرم بیداری مزمن دارم. سالهاست که این مرض را مثل علامتی به دوش می‌کشم، گویی داغِ گناهانِ پدرانم، و گناهانِ تمام نسل‌های بشر است که در قالبی به نام «بیداری» ریخته می‌شود و به چشم‌های من می‌چسبد. من قرار نیست بخوابم زیرا بشر گناهکار است. و گناه، مثلِ مایع ولرمِ لزجی در تن زمین می‌دود و ریشه‌ی گیاهان را قلقلک می‌دهد و آنگاه نباتات از زمین می‌رویند. و گناه تمامِ نیست‌های جهان را هست می‌کند. تاوانِ این گناه بیداری است. بیداری است و هشیاری.

سوم: خواب می‌تواند حلالِ مشکلات باشد (حداقل برای 6 یا 7 ساعت)، در خواب انسان با نفسِ خودش یکی است و دوگانگی در میان نیست. اما من این راهِ حل را نمی‌پسندم. جای چیزی در آن خالی است که مرا اقناع نمی‌کند. آن هم اختیار است. تمامِ صلح و آرامش آدم در خواب اجباری و ناشی از وضعیت فیزیولوژیک است. نه! من آن خوابی را می‌پسندم که در بیداری باشد. یعنی در آن واحد بیدار باشم و خواب. ببینم و نبینم! ببینم که نمی‌بینم!

قبلاً هم گفته‌ام، والاترین مرتبه‌ی دانایی در نظرم آن است که انسان، «دانسته» نداند! همچنان که درباره‌ی سیر تکامل آدمی می‌گویند وقتی پیر شوی به کودکی‌ات برمی‌گردی.

اما این حقیقت اعظم، این خواب در بیداری کجاست که پیدایش نمی‌کنم؟ در برگ گلی در رشته‌کوه‌های هیمالیا یا گیاهی جادویی در سواحل بنارس؟ یا شاید زیرِ همین مبلی که بر آن لم داده‌ام و این سطور را می‌نویسم.

در موردِ «دانایی» یک چیز دیگر هم هست که دارم سعی می‌کنم بگویمش اما هنوز نوکِ زبانم است. ببین، وقتی مولوی می‌گوید «باده از ما مست شد نی ما زِ او»، انگار نور نه از جهانِ بیرون بر من، که از من بر جهان می‌تابد. می‌خواهم بگویم، آن کس که «دانسته» نمی‌داند، گویی به این راز دست یافته، یعنی کنترلِ دانایی خود را دارد و نور را بر هر جا که می‌خواهد می‌تاباند و جهان برای او بازی‌ست.

آیا درست گفتم؟ آیا از این کلمات سوء برداشت نخواهد شد؟ نمی‌دانم، اما اکنون حس می‌کنم ذهنم آرام گرفته و می‌توانم بالاخره به خواب فرو روم، همان خوابی که همه‌ی مردم می‌شناسند و دوستش می‌دارند.

  • س.ن
  • ۰
  • ۰

یادداشتِ نیمه‌شب

وقتی مدام خودارضایی می‌کنی یعنی در حالِ سخن گفتنِ مدام با خویشتنی، و این خویشتن‌گرایی، سمی است خطرناک که آدم را بیشتر و بیشتر به درون سوق می‌دهد.

درونی که در آن هیچ چیز نیست. مثلِ یک جعبه‌ی توخالی که صرفِ بسته بودنش جذاب است و تو راجع به محتوای آن خیالبافی می‌کنی و شطحیات می‌گویی.

شطح یعنی سخنِ از خالی به خالی. و خالی‌های جهان چه جذاب است.

درون‌نگری، ختم به مالیخولیا می‌شود و سودا و هوس، هوس‌های مارگونه‌ی سبزپیکر، هوس‌های پیچک‌طورِ تو در تو. آیا «وسواس» چیزی از جنسِ همین هوس‌ها نیست؟

قرآن می‌گوید «من شر الوسواس الخناس»...

و شاید از این روست که هم‌جنس‌گرایی هم در ادیان ابراهیمی گناه است. گویی در گرایش به هم‌جنس، چیزی از «گرایش به خود» هست، و برعکس، افلاطون عشقِ به هم‌جنس را والاترین مرتبه‌ی عشق دانسته‌است...

  • س.ن
  • ۰
  • ۰

همیشه نیست

سنگی که از واقعه می‌اُفتد گاهی پیغمبری است

یا کتابی است پنهان بر سکوی باد.

همیشه سنگ تمامِ سنگ نیست

و در مساحتِ خود نمی‌گنجد.

  • س.ن
  • ۰
  • ۰

اینک

اینک جنون اینک بیابان اینک موج!
آنچه از من زاییده می‌شود همان است که مرا می‌زاید
کلمات من جنونِ جهان‌اند که بر سرم آوار می‌شود:
علف بر سر خود می‌روید و آب از سر خود می‌گذرد 
باد خود را به دور می‌فکند و
آینه در خود می‌رقصد.
آنچه از من زاییده می‌شود
همان است که مرا زاییده‌است.

  • س.ن