امروز با اختلاف سنگینترین و بگاییترین روز تمام مدت اخیر بود. دیشب حوالی ساعت ۱ داشتم میخوابیدم که یکهو یادم افتاد قرار است نیما ۹ صبح بیاید برای کوک پیانو. همین که این قضیه یادم افتاد بدنم رفت روی دور استرس و تپش قلب و نخوابیدن. در حدی که ۵ صبح به نیما مسیج دادم گفتم آقا کنسل، من خوابم نبرده و فردا هم از ظهر تا شب یکبند شاگرد دارم. دوباره سعی کردم بخوابم و تا ساعت یازده دوازده امروز به زور صد تا قرص و تکنیک ذهنی نهایتاً دو سه ساعت خواب را تجربه کردم. اما این قسمت بد ماجرا نبود، چون من روزهای زیادی را در زندگیام با کم خوابی شب قبل سر کردهام و بالاخره شبش آرام گرفتهام. قسمت فاجعهاش اینجا بود که کم کم علائم تب و سرماخوردگی بالا آمد. به خودم گفتم ای داد بیداد آنفولانزای لعنتی بالاخره یقهی تو را هم گرفت. آموزشگاه را هم نمیتوانستم کنسل کنم چون همین دو هفته پیش سفر بودم و کنسل کردم. گفتم هرچه باداباد بالاخره یک طوری میشود، قرص استامینوفن کدوئین و ادولت کلد خوردم، ماسک زدم و رفتم سر کلاس. امید داشتم که از ده یازده نفری که قرار است ببینم اقلا یکی دوتاشان غیبت کنند، اتفاقا همه آمدند. حالا جالب این جاست هفتهی پیش که حالم خیلی خوب بود نصفشان غایب بودند، امروز همه سر و مر و گنده سر کلاس آمده بودند. خلاصه، از یک بعد از ظهر تا هشت و نیم شب، آنقدر تایمها فشرده بود که من حتی به ندرت فرصت یک دستشویی یا یک لیوان چایی داشتم، چه رسد به ناهار (کوتاهی از خودم هم بود). ساعتهای مدید به زور استامینوفن کدوئین و قرص سرماخوردگی خودم را سر پا نگه داشتم، در حالی که سر دو تا هنرجوی آخر معده درد گرسنگی هم اضافه شدهبود. مجموع فشارها به قدری بود که سر دو تا شاگرد آخر عملا داد میزدم و فرت فرت قهوهایشان میکردم. از شانس من دقیقاً ضعیفترین بچهها که بیشترین انرژی را از آدم میگیرند افتادهبودند آخر. به هر حال نکته ماجرا اینجاست که من زنده ماندم. از در آموزشگاه که بیرون زدم هوا سرد سگی بود، تنها عملی که انجام دادم این بود که از میوه فروشی بغل آموزشگاه دو تا موز گرفتم که تا خانه بکشم. بعد رفتم از بیرونبر داتیس خوراک جوجه گرفتم و گذاشتم توی ماشین. برگشتنی داروخانه هم رفتم، جوشان خریدم و کدوئین و ادولت کلد. زنک پشت دخل تا فهمید مریضم میخواست انواع قرص و شربتهایشان را بچپاند بهم. پیش خودم گفتم چقدر کثیف، از حال بد مردم ارتزاق میکنند. خلاصه شلغم و آبلیمو و انواع میوهجات را هم گرفتم و برگشتم خانه. حالا جلو بخاری دراز کشیدهام. میدانم نمیشود همینجوری بخوابم، باید قبلش چند قلم دارو بخورم تا کمی متعادل شوم، ولی آنقدر سرد است و آنقدر بیحالم که نمیتوانم از جایم بلند شوم.
این یادداشت برای این نیست که کسی دلش به حال من بسوزد، فقط دوست دارم بعداً که حالم بهتر شد یادم باشد که یک روز همچین اوضاعی را هم تجربه کردهام، چون تجربه ارزشمندترین هدیهایست که خدا به ما میبخشد و ما نمیتوانیم بین تجربهها خوب و بد کنیم.
- ۰۴/۰۹/۱۳