سروشنامه

جایی برای شعر

سروشنامه

جایی برای شعر

بایگانی
  • ۱
  • ۰

برای من شکل خاصی از رستگاری وجود دارد که فقط در عمق چهار متری مراقبه آن را تجربه می‌کنم؛ آن هم وقتی است که در بدترین شرایط ممکن، وقتی تمام تروماهای شخصیتی و کودکی‌ام ظاهر می‌شوند، وقتی از کل دنیا شاکی می‌شوم، وقتی از خودم متنفر می‌شوم که «چرا این شکلی‌ام» و وقتی نمی‌توانم خودم را ببخشم، بعد از جنگ خیلی زیاد با خودم، در یک لحظه به این نتیجه می‌رسم که «حالم بد هست» و «خب، بذار بد باشه». توضیحش سخت به نظر می‌رسد، تنها چیزی که می‌توانم بگویم این است که در آن لحظه حال بد را تصور نمی‌کنم، حسش می‌کنم، و وقتی می‌گویم «خب بذار بد باشه»، تمام درهای بسته‌ی دنیا باز می‌شود، چون متوجه می‌شوم حال بد در هر صورت من را نخواهد کشت، و حال بد هم یک «چیز» است مثل تمام چیزهای دنیا. این خالی‌ترین و پدیدارشناسانه‌ترین مواجهه‌ی من با جهان اطراف است، و بزرگترین دستاوردی است که به نظر خودم در زندگی داشته‌ام، حتی بزرگتر از موسیقی‌هایی که ساخته‌ام. چون وقتی خودم را با گذشته مقایسه می‌کنم، می‌بینم هرگز این پذیرش را نداشتم، و عادت داشتم که همیشه در مواجهه با حال بد به یک چیزی پناه ببرم، سیگار، پورن، علف، مشروب، فضای مجازی یا حتی روابط سطحی با آدمهای اطراف. هر زمان که این فرایند طی می‌شود، یعنی به این نقطه‌ی «بذار حالم بد باشه» می‌رسم انگار یک گُل به دروازه‌ی حریف زده‌ام؛ حریفی که کسی نیست جز خودم.  

  • ۰۴/۰۹/۲۸
  • س.ن

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی