شب بود. در زیر هستهی مغموم، یک بلوط تازه خاک را میفشرد، تا برون کند سر و در آسمان به یاد آیندهای که نیست بسراید. همواره خواندهام که راهی نیست. همواره دانستهام که راهی هست. راههای هست و نیست، درهای پس و پیشاند، و باد از هر در بیاید از آن یکی پیشتر رفتهاست. شب بود، من انسان بودم و برههای کوچک را از ارتفاع میدیدم که با رودخانهها و مراتع یکی شده همواره میچرند.
از آدمیان گسستم. از دردهایم گسستم در اطراف پراکنده شدم.
دیگر چیزی از آن من نیست. دیگر چیزی از من نیست.
- ۰۱/۱۱/۲۲