اینک در پیشگاه باد به نیایش ایستادهام، آنجا که فاصله از نفس میافتد، و مارماهی در زیر نور میرقصد. اعتراف میکنم که دستانم خالی است، و جز با دستان خالی نمیتوان به نیایش ایستاد. سرمایهای جز بیچارگی ندارم، آن را نیز تقدیم تو میکنم تا دیگر به بیچارگیام نبالم. دست مرا بگیر. دست مرا بگیر که تنها همین دست را دارم، دست خالی در نور. با رگههای تاریکی. و رگههای انتظار. و رگههای ایستادگی. اینک در پیشگاه تو به نیایش ایستادهام، با شرافتی که هرگز به خطر نمیافتد، و همچون پرچم کشوری مغروق در من استوار ایستاده. غرق در توام و دستانم خالی است. دستان خالی مرا بگیر، نگذار که از خالی خالیتر شوم ای معبد نورانی. اینک در پیشگاه مرگ به نیایش ایستادهام مرا به زاویهی تاریکت بپذیر.
- ۰۱/۱۱/۲۲
این متن عارفانگی و خلوص داشت.