ساعت شش و ربع. بیکار و علافم.
صبح لپتاب را دادم ویندوز نصب کنند. الان زنگ زدم یک ساعت دیگر کار دارد. ماشین را هم که از سر وجداندرد دادم مامانم که توی این سرما نرود مدرسه و برگردد (از آنجایی که خسیس هم هست حاضر نیست پول اسنپ بدهد، اقلا ماشین زیر پایش باشد که سوار خط واحد نشود، وای که چقدر دوستش دارم و چقدر حرص میخورم از دستش)
باید پایاننامهی علی را تا فردا تمام کنم. تا لپ تاب نرسد کارم پیش نمیرود. ۶۰ صفحه باید بشود که فقط یک صفحه رفتهام جلو. وای که چقدر ملالانگیز است زندگی.
- ۰۱/۱۱/۱۶