و سقفِ مسجد من رُمبید
و آفتابِ سرخ، برادههای چوب را
به تختهسنگها کوبید تا قیامت
بوی کاجِ سوخته بگیرد.
*
سنگهای باریده از کهکشان،
برادرانِ زمیناند، با بوی خون و برادههای آهن.
سنگهای خسته برادرانِ تاریخاند
و در شیارِ سختجانیشان تاریخ، تاریختر میشود.
ای کاش، ای کاش! میشد
تمام آنچه بود را احضار کرد، و بر شیارِ موربِ پوست کشید.
ای کاش! ای کاش میشد
آسمان آبی را با قهوهی سوختهی میز پیوند داد
و قلبِ خستهی مَرد را تکه، تکه، تکه بُرید
- آنچنان که کودکی، کاغذکی را-
ای کاش، ای کاش میشد نوشتنِ چیزی؛
و تکه کردنِ قلبِ عاشق، در بریدنگاهِ قصابیِ آفتاب ای کاش...
- ۹۹/۰۷/۰۳