صبح کوثر آمد. دو ساعتی نشست. چلو مرغ درست کردم. آمد ور دستم کمک، گوجه و خیارها را قاش زد، با یک کمی آبلیمو که توی یخچال داشتم شد سالاد شیرازی.
ظهر میخواستم بروم مدرسه. ماشین را زدم بیرون که فهمیدم چرخ سمت راست جلو پنچر است، بد هم پنچر است. ماشین را همانجا دم در پارک کردم و سریع دربست گرفتم. کلاً سه نفر هنرجو داشتم. بعدش ساعت 7 دوباره هنرجو در خانه، علی و مژده. این دو نفر کارشان برای من قابل توجهتر از بقیه است، چون موسیقی ایرانی میسازند، کاملاً ایرانی، با سازهای ایرانی. یکیشان نوازندهی سنتور است و تا الان زیر دست من چند قطعه برای کوینتت سنتور ساخته، آن یکی دارد بر اساس موسیقی قشقایی کار میکند، و باز هم کارش برای من خیلی قابل توجه و احترام است.
ساعت 9 رفتم دنبال پنچرگیری ماشین. بدبختی این که زاپاس هم خودش از رده خارج بود. تایر جلو را باز کردم، انداختم توی ماشین محمد، رفتیم پنچرگیریِ چند خیابان آن طرفتر، کلِ قضیه نیم ساعته جمع شد.
محمدرضا میگوید دوشنبه شب جمع شویم، مشروب و فلان. میخواهم بپیچانم.
- ۰۲/۰۳/۰۷