۱. هر گونه کار هنری، نسبت به وضعیت فعلی جهان بیربط است. نه بخاطر تیرهروزی بشر و فجایع انسانی، اینها که همیشه بوده و به کنار. بخاطر این که ما در شرایطی هستیم که اساسا همه چیز به همه چیز بیربط است و این ذات جهان امروز است و "باید" باشد. ضرورت است. چسناله نمیکنم، فقط دارم سعی میکنم تصویری از این جهان به معنی حقیقی کلمه "پست مدرن" سخن بگویم. هر چند خود نحوهی تحلیل کردن من هم نسبت به این جهان بیربط است. من دارم در چارچوب عقل نقاد (که مظهر مدرنیسم است) جهانی را تحلیل میکنم که خیلی وقت است از این عقل عبور کرده. همه چیز به حالت جنون خائوتیک درآمده: عناصر سنت و مدرنیته به طور هزلآمیز و گروتسکی با هم در میآمیزند: پیانیستی با لباس نیمه لخت پشت پیانو نشسته و "باخ" مینوازد، در روضهی امام حسین نوحههایی خوانده میشود که به لحاظ موسیقایی همان آهنگهای تکنوی مجالس رقص هستند، تتلو میشود خوانندهی محبوب و ترامپ رئیسجمهور آمریکا. همهی اینها یک جنون طنزآمیز است و خود این بیربطی تنها چیز مربوط به حال حاضر است.
۲. به همین دلایلی که ذکر شد من فکر میکنم کار هنری الان خیلی نامربوط است. من این را کاملا پذیرفتهام که به عنوان آهنگساز، هر اثری هم که خلق کنم برای خودم خلق میکنم و در بهترین حالتش میشود اثری خوب در چارچوب همان عقل مدرن. شعرهایی هم که مینویسم همین حال را دارند. آنها در بهترین حالت خودشان "زیبا" هستند و تمام. پس من فقط از سر ناگزیری، و شاید این که راه دیگری را بلد نیستم شعر مینویسم و آهنگ میسازم.
در این لحظه به قطعیت میگویم، اشعار دوستم ایمان نطاق که در نگاه اول بسیار بیمعنی و شر و ور به چشم میآیند، بسیار فراتر از نوشتههای من نمایندهی جهان امروزند. چون همان معناگریزی و وضعیت خائوتیک جهان امروز در تک تک کلمات ایمان جلوهگرند.
من دیگر به هنرمند شدن فکر نمیکنم و معتقدم اگر یک مانیفست برای هنرمند امروز وجود داشتهباشد، همانا "هنرمند نشدن" است.
- ۹۹/۰۷/۲۷