این که آیا پدیدهای به عنوان «خدا» وجود خارج از ذهن دارد یا ندارد، قابل بحث نیست. اما پدیدهای به عنوان خدا در درون انسان وجود قطعی دارد؛ خدا همان وحدت آغازین است؛ خدا درونیترین صدای درون تو است. وقتی ارتباطِ تو با این صدای درونی خوب است، خدا تو را دوست دارد، مورد رحمتِ خدا قرار گرفتهای، وقتی این ارتباط مخدوش میشود، حس میکنی که رحمتِ خدا از تو منقطع شده.
ما این صدای درونی را در فرآیندِ بزرگ شدن و اجتماعی شدن به تدریج گُم میکنیم. با رشدِ ایگو و هویتِ فردیمان به عنوان انسان، وحدتِ آغازین جای خود را به کثرت میدهد. آینهای که صاف و یکپارچه بود، میشکند و هزار تکه میشود. تا حدی که گاهی صدای ذهنمان را با صدای درون اشتباه میگیریم. فکر میکنیم آنچه ذهن میگوید صدای خداست. فکر میکنیم آنچه مذهب میگوید صدای خداست. یا آنچه قانون میگوید، یا اخلاق میگوید، یا فلسفه میگوید. خودِ صدای ذهن هم هرگز صدایی یکپارچه نیست، صدایی هزار جهت و هزار تکه است؛ احساس نقص میکند، دائم به دنبال تکمیل خودش و رسیدن به قطعیت است، و هرگز نمیرسد.
بنابراین، فرایند جستجو برای یافتنِ خدا، فرایندی سلبی است و نه ایجابی. باید صدای ذهن را خاموش کرد، باید هزاران صدای اطراف را خاموش کرد، تا بلکه چیزی از آن یگانه (که خودمان باشیم) پیدا شود. این در حالیست که مکاتبِ فلسفی و مذاهب، دائم به این صدای ذهن دامن میزنند و آن را چندتکهتر میکنند.
وقتی صدای ذهن، برای لحظاتی در نتیجهی مراقبه و تمرین سکوت درونی خاموش میشود، تازه به این نتیجه میرسی که اصلاً چیزی نبوده که بخواهی به دنبال آن بگردی. همه چیز همینجا و در همین لحظه و همین مکان است، اصلاً نقصی نداشتی که بخواهی آن را کامل کنی. بلکه دقیقاً به همین شکلی که هستی، با همین نقصها، با همین هویت، تو خودِ خدا هستی.
فرایندِ کمال، فرایند برطرف کردنِ نقصها نیست، بلکه فرایند دیدن و پذیرفتن آنهاست.
- ۰۴/۰۱/۱۷