بریده سخن میگفت
مثلِ برگی که از شاخه افتاده باشد.
آفتابِ سرِ ظهر
بر پلکانِ پارک میافتاد
و سوختنِ سایهها
تکرارِ آفتاب بود.
با خود گفتم:
من نیز روزی خواهم سوخت
و از درونِ من دیگر کسی سخن نخواهد گفت
و سایهبانِ تماشا به خواب خواهد رفت
و موجهای دریا را
دیگر کدام رفتگر جارو خواهد کرد
و تکههای زبان را
دیگر کدام کتاب خواهد نوشت
و بر کدام برگ، نامِ مرا زمینِ زیر پایم
درج خواهد کرد.
بریده سخن میگفتم
و انحنای پرسش، خود مرا میبُرد
و موجهای آبی مرا
به آسمان میپیوستند
و آسمانِ بالای سرم
زمینِ زیر پا میشد.
- ۰۴/۰۱/۱۷