سروشنامه

جایی برای شعر

سروشنامه

جایی برای شعر

بایگانی
آخرین مطالب
  • ۰
  • ۰

سفر روح

1- به امروزم نگاه می‌کنم: تمامِ آنچه هستم، تمام موهباتِ مادی و معنوی که از آنها بهره‌مندم، و حتی تمامِ آنچه رنجم می‌دهد، عیناً چیزی است که ده سال پیش، از سی‌سالگی‌ام می‌خواستم. 

یادم می‌آید دبیرستان که بودم، گاهی داستان می‌نوشتم. یکی از شخصیت‌های فانتزی من در داستانهایم، مردی سی ساله بود، مردی که - درست عینِ شخصیت اصلی شب‌های روشن فرزاد موتمن هنرمند یا ادبیات‌خوانده‌است، مثل او زمستان‌ها با پالتو بلند یا چنین چیزی از خانه بیرون می‌آید، مثلِ او تنها زندگی می‌کند، و حتی مثلِ او شکست خورده در عشق است (من آن زمان این فیلم را ندیده‌بودم). خب الان، دقیقاً در سی سالگی من همان آدم شده‌ام. حتی شکست در عشق - با تمام ناخوشایندی‌اش- چیزی بوده که من در بطنِ ناخودآگاهم طلب می‌کرده‌ام، حالا همین شده‌ام، پس از چه می‌توانم شکایت داشته‌باشم؟ رمانتیک فکر می‌کردم، واقعاً هم رمانتیک شدم. 

2- اگر کسی ده سال پیش، تصویرِ امروز من را به خودم نشان می‌داد، لاجرم موهایم از وحشت و حیرت سیخ می‌شد. حتی پنج سال پیش، که کرج زندگی می‌کردم، اگر کسی به من می‌گفت که روزی به زادگاهت بازخواهی گشت و آنجا خانه‌ای خواهی خرید، بسیار وحشت زده می‌شدم، اما امروز همین سرنوشت را با طیبِ خاطر و با خوشحالی پذیرفته‌ام. حالا مساله‌ی اصلی من این حرفها نیست. 

3- مساله‌ی اصلی من این است که چرا «زمان حال» وقتی هنوز «آینده بود» و در گذشته به آن می‌نگریستیم، اینقدر بزرگ و ترسناک بود، ولی وقتی تبدیل به حال می‌شود، معمولی و پیش‌پا افتاده است، و حتی دلزده‌مان می‌کند؟ آنقدر دلزده که دوست داریم زودتر ببینیم خب آینده چه خبر است، که حتی بعضاً به فالگیر مراجعه می‌کنیم که آینده را به ما بگوید. چه چیزی در «آینده» اینقدر جذاب است و در «حال» اینقدر دل به هم زن؟ 

4- برای من جواب اینجاست: حال «نزدیک» است، اما آینده «دور» است، و آنچه دور باشد، عظمتی الهی دارد. ما به فالگیر مراجعه نمی‌کنیم که بدانیم در آینده چه می‌شود، ما به فالگیر مراجعه می‌کنیم که «آینده» را - به مثابه امرِ دور، امر الهی- به «حال» بدل کرده و در برکشیم. که با امرِ الهی یگانه شویم. آینده از آن رو که آینده است برای ما خواستنی است، نه از آن رو که چه اتفاقی قرار است در آن بیافتد. 

5- همواره امرِ دور را احساس می‌کنیم، همواره فاصله را احساس می‌کنیم، و چون که فاصله حذف می‌شود، می‌بینیم که باز آینده کمی آن سوتر ایستاده. راهِ حلِ این وضعیت چیست؟ نمی‌دانم. اما اگر بشود، «نزدیک» و «دور» را یکی کرد، اگر بشود «حال» را به مثابه آینده دید، اگر بشود وضعیتِ دوگانه‌ی بین زمان‌های حاضر در یک لحظه را گره‌گشایی کرد، آنگاه زمین از چرخش خواهد ایستاد و آنگاه خواهیم دانست که «اکنون» در همانجا ایستاده‌ایم که «همواره» قرار بود بایستیم. پس ما در یک همواره‌ی مدام و مطمئن غرقیم که هرگز از حرکت نمی‌ایستد و حرکتش عینِ ایستادگی است. 

همواره‌ای که مدام در حالِ حل و رفعِ خود است، و بسط دادنِ خود به قطب‌های متضاد، و از هم شکستن و دوباره در هم پیوستن. و چنین است سفرِ روحِ انسان. 

  • ۰۲/۰۳/۰۹
  • س.ن

نظرات (۱)

چرا آینده ات را این طور دیدی؟ وقتی میتوانستی به خوبی روشن و شگفت انگیز بدون شکست عشقی و تنها زندگی کردن ببینی چه اصراری به دیدن تلخی داشتی؟

پاسخ:
نمیدونم چرا اینطور دیدم. کاش می‌دونستم.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی