سروشنامه

جایی برای شعر

سروشنامه

جایی برای شعر

بایگانی
آخرین مطالب
  • ۰
  • ۰

شبانه ۴۹

بعد از شبهای متمادی، به خودم گفتم امشب زود می‌خوابی. فردا صبح دانشگاه داری. اگر نخوابی فردا روز خیلی سختی خواهد شد. ساعت ۱۱ آمدم توی رختخواب. شروع کردم به مدیتیشن و خالی کردن ذهنم از تمام عوامل زجردهنده. داشتم کم کم آرامش را در تمام اجزای ذهن و جسمم حس می‌کردم که حس کردم سردم است، بلند شدم کولر را خاموش کنم. دیدم چراغ گوشی‌ام روشن است. میس کال افتاده بود. آن هم چند تا. از پدر و مادرم، و از خواهرم آن سر دنیا. زنگ زدم پدرم، گفت که لیلی زار زار گریه می‌کند پشت تلفن، تو هم که جواب نمی‌دهی. زنگ زدم لیلی ببینم چه مرگش است. طبق معمول با دوست‌پسرش دعوایش شده‌بود. از خواهر من سماجت و گیر دادن، از پسره بی‌خیالی و کم‌توجهی. نیم ساعتی باهاش صحبت کردم که چرا کل زندگی‌ات را وابسته‌ی یک نفر می‌کنی، باور کن در نبودن پسره نخواهی مرد. کمی بغضش خوابید. حالش آرام شد. زنگ زدم پدرم جریان را توضیح دادم. دوباره قطع که کردم دیدم لیلی زنگ زده. دوباره واتساپ. برگشته‌بود سر نقطه‌ی اول اولش که من می‌خواهم همین امشب با محمد آشتی کنیم یک شب هم تاب دوری‌اش را ندارم. گفتم خب چه کنم زنگ بزن بهش. گفت ولی تو گوشی‌ات را سایلنت نگذار. شاید حالم دوباره بد شد کارت داشتم.

بگذریم. وابستگی را من خوب می‌فهمم. و شاید برای همین اینقدر از وابسته شدن و وابسته کردن می‌ترسم. اما خیلی دلم می‌خواست الان که این سطور را می‌نویسم، یکی هم بود، آنطور که همه از من انتظار دارند حال خوب کن‌شان باشم حال من را خوب می‌کرد. اما بدبختانه کائنات بنده را فراموش کرده‌اند و من تا ابد همان حال خوب کن دیگران باقی خواهم ماند.

  • ۰۲/۰۳/۰۸
  • س.ن

نظرات (۱)

عجب. پس نگذاشتن بخوابی، امیدوارم فرداش خیلی سخت نبوده باشه...

فکر کنم بچه اول هستی حاجی. اولی‌ها همیشه همین نقشها رو دارن، حال خوب کن هم ندارن.

پاسخ:
بله دقیقاً بچه‌ی اولم :))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی