دو روز است که با بچههام. پریشب خانهی من. دیشب خانهی علی. دو شبش هم تا خرخره مست که دیشب گل هم بهش اضافه شد و کلهپا شدم. آخرین تصویری که از دیشب یادم هست، روی کاناپهی علی دراز کشیدم، هایده داشت پخش میشد "دل دیوونه ای دل" میخواند، بچهها در حال ترقص بودند، من دیگر انرژیام تمام شدهبود و توی خلسه بودم و در این حین تمام لاینهای موزیک را (از آن گیتار باس ملوسش تا تمام فاکینگ بقیهی لاینها) به صورت فولاستریو توی ذهنم میشنیدم، و خیلی برایم تحسینبرانگیز بود کار صادق نوجوکی، یعنی لذتی که میبردم هیچ کم از یک موزیک کلاسیک خوب نداشت. اما واقعا خسته بودم و حال روحیام هم خوب نبود و یاسی و مهسان هم هی سر پارسا و متین کرم میریختند و دیگر نمیدانم چطور خوابم برد، تا این که الان که شش صبح است روی کاناپهی علی از خواب بیدار شدم، زیر نور آباژور نارنجی و در حالتی که پای چپم توی جوراب خواب رفتهبود و دیدم بچهها هم هر کدام یک گوشه ولو شدهاند؛ خلاصه این که زیادهروی کردم این دو روز و احتمالا فردا (یا به عبارتی امروز) هم شاگرد کنسل کنم؛ اما احتیاج دارم چند ساعتی خانه باشم و چیل کنم و با خودم باشم. شانش من همین الان هم (در وسط نوشتن این یادداشت) علی از خواب پاشده و نشسته در گوش من چرت و پرت وزوز میکند.
این را میفهمم که به عنوان یک درونگرای متاسفانه واقعی احتیاج دارم فاصله بگیرم بعد از دو روز و با خودم باشم، وگرنه از فکر منفجر میشوم. حال روحیام خیلی خراب است و نمیدانم از دست خودم و ذهن سختگیرم کجا باید فرار کنم، یا چکار کنم که ذهنم چند ساعت فقط خفهخون بگیرد. هم تنهام هم از بقیه خستهام.
- ۰۱/۱۱/۲۱