حالم خیلی بهتر است و اعتراف میکنم که در یادداشت دیشب کمی - فقط کمی- تند رفتم، اما پاکش نمیکنم، چون میخواهم همهی حالاتم در این صفحه باقی بماند.
اول که صبح جایزهی شروین را شنیدم و خب حقیقتاً مشعوف شدم، چون حقش بود، حقِ هیچ کدام از استادهای عصاقورتدادهی دانشگاهمان با آثار فاخرشان نبود، چون جریان را نگرفتند، چون موسیقیای میسازند که «کار نمیکند»، شروین نبض را گرفت و درست رفت، دمش گرم.
عصری هم که خبر آزادی اشراق را (آن هم نه با وثیقه، که با مختومه شدنِ پرونده) شنیدم روزم بخیر شد -فردا احتمالاً عرفان و اشراق با هم میآیند اینجا-. امشب با شیما و علی بیرون بودیم، برنامه ریختیم برای یک سفرِ احتمالی به کویر، هفتهی آینده.
پایاننامهی علی را به 35 صفحه رساندم، فردا هم این پایاننامهی لعنتی و هم مقالهی لعنتی خودم را تمام میکنم که خیالم راحت شود، اگر تا فردا زنده باشم. چون زندگی و مرگ جفتشان به غایت پیشبینیناپذیرند و آدم خیلی تخمی تخمی میمیرد - مثلاً همینجوری مسخره و الکی با سر میرود توی تیر چراغ برق، یا خیلی مسخره و الکی سرطان میگیرد یا سکته میکند و هیچکس هم نمیفهمد چه جور این اتفاق افتاده-
بعد این که نورِ امیدِ خیلی خیلی باریک و احتمالیای دارد توی دلم باز میشود اما ترجیح میدهم دربارهاش ننویسم.
- ۰۱/۱۱/۱۸