سنگِ نمک
سنگِ چخماق
سنگِ آب.
ردِ نور بر سنگ
و انعکاسِ اشیا
بر پُرزِ دیوار،
بر میوههای کاج و باقی چیزها.
گشتارِ نگاه، بر تپههای خالی
یادِ سالهای دورم میاندازد
وَ عُمرِ کوچکم که جملهی بیفعلی بود.
*
بگذار که آب بگذرد
بگذار که آب بگذرد
بگذار که خاکِ ایران را آب، پای کاجها بریزد:
کاجهای زیادی بلند
کاجهای پُر از نمک
پُر از چخماق و صبوری
و شاید کمی هم خون.
بگذار که آب بگذرد،
و ردِ کشتار را در گلوی گاو پیدا کند
و نوکِ شورِ گلوله را در ماسههای تقدیر:
بسیاری از ما رفتند.
بسیاری از ما رفتیم.
آنها که ماندهایم، چشمِ رفتگانایم
آنها که رفتهایم، ماندگان را هنوز میپاییم:
از قعرِ خاک،
یا بامِ آسمان.
- ۰۰/۱۲/۲۶