امشب نکتهی جالبی در مقایسهی زبانهای فارسی و عربی به ذهنم رسید، و البته این نکته را نه به عنوان یک زبانشناس – که نیستم- بلکه به عنوان یک علاقهمند به موضوعات زبانی خواهم نوشت.
میدانیم که زبانهای فارسی و عربی هر دو جزو زبانهای تصریفی به حساب میآیند؛ یعنی یک واژه (اسم یا فعل)، در حالتهای مختلفِ خود (مفرد، مثنی، جمع، حاضر یا غایب، و در مورد زبان عربی مذکر یا مونث بودن) صرف میشود. اما نوعِ تصریفِ واژهها در این دو زبان تفاوت چشمگیری دارد: در زبان فارسی تصریف معمولاً با افزودن «وَند» (پسوند یا پیشوند) به کلمه صورت میگیرد؛ مثلاً وقتی مصدرِ «رفتن» را صرف میکنیم، بُن فعل «رفت» در همهی حالات دستوری ثابت است و تنها پسوندهای «م»، «ی»، «یم»، «ید» و «ند» به آن تعلق میگیرد. در جمع بستن کلمات نیز، مثلاً «درخت» همواره ثابت است و پسوندهای «ها» یا «ان» به آن افزوده میشود.
اما تصریف در زبان عربی بیشتر از طریق تغییر وزن کلمات صورت میگیرد. افعال عربی عموماً یک ریشهی سه حرفی دارند که نه تنها با قرار گرفتن در اوزان مختلف، کنندهی فعل تغییر میکند؛ بلکه همین ریشهی سه حرفی وقتی وارد بابهای «ثلاثی مزید» میشود، معناهای متفاوتی به خود میگیرد. مثلاً: «ذَهَبَ» ریشهی فعلی است که در زبان عربی معنای رفتن میدهد. اما همین «ذَهَبَ» وقتی وارد باب افعال میشود، به شکل «اذهَبَ» در میآید که معنای «بُردن» دارد. جمع بستنِ اسامی نیز در زبان عربی به دو طریق صورت میگیرد: به بعضی کلمات پسوندهایی افزوده میشود که نشانهی جمع هستند (مثلِ «ون» برای مذکر و «ات» برای مونث») و برخی دیگر از کلمات به صورت جمع مکسر در میآیند. مثلاً «شجر» میشود «اشجار» و الیآخر.
حال مرادَم از این مقایسه چیست؟ میخواهم بگویم که وقتی بُنِ کلمهای، از پسوندهای تصریفیاش جداست (مثلاً به راحتی میتوانیم «ها» را از «درختها» جدا کنیم و به درخت برسیم) گویی آن کلمه برای خود ذاتیتی دارد که با جمع بستن یا نبستن تغییری نمیکند: اضافه شدنِ چند درخت به یک درخت واحد، چیزی بر «ماهیتِ درخت بودن» نمیافزاید؛ «مثال درخت» یا همان «درختِ کلی» همواره بر سر جای خود محکم نشسته است. اما وقتی کلمهای به صورت جمع مکسر در میآید، اگرچه ریشهی سهحرفی آن عوض نشده، شکل و ریختِ آن به کل تغییر میکند: «شجر» یک چیز است و «اشجار» چیز دیگر. بنابراین «موقعیتی» که کلمه در آن قرار گرفته، امری بیرونی نیست که بر آن عارض شده باشد، بلکه جزو «ذات» کلمه است. بی جهت نیست که در قرآن همواره «نور» و «ظلمات» را در مقابل هم داریم؛ نور همواره به شکلِ مفرد میآید و ظلمات به شکلِ جمع مکسر: نور تنها یکی است و تاریکیها متکثّر-اند.
پُر واضح است که این نظامِ انعطافپذیر (که در آن یک ریشهی واحد میتواند معانی بیشماری را بسازد) چه امکانات زبانی بینظیری را به گویندهی اندیشمند هدیه میدهد. آیا «انسان» به مثابه یک کلمه، همراه با موقعیتی که در آن قرار گرفته تعریف میشود و یا این که صورتِ مثالی انسان، همچون خدایان در جایگاه خود محکم نشستهاست؟
- ۹۹/۰۷/۲۳
چه دقتی، استفاده کردم. ممنون :)